کتابداران فردا

خونه مادربزرگه

دیروز روز همراهی با خانواده و حضور در یک جمع پرشور شورایی بود. از یکی دو روز قبلش تصمیم گرفته بودیم روز جمعه در مراسمی که شورای کتاب کودک در تالار روزنامه اطلاعات ترتیب داده شرکت کنیم. ضمن اینکه قرار بود جمعه شب مراسم تولد سعیدخان را هم برگزار کنیم. این بود که طی شور و مشورتی که به عمل آمد، مقرر شد مادرگرامی همسرمحترم، یک قابلمه از آن آشهای معروف خوشمزه درست کنند و با خود به شورا ببریم. حوالی دوازده و ربع بود که به جلسه رسیدیم و همه دست اندرکاران شورا از جمله خانم انصاری عزیز در حال سخنرانی بودند. در میان چهره های آشنا آقای دکتر جلالی عزیز و همسر محترمشان، خانم ها مهدیان، پاسیار، دکتر سالمی، درخوش، و فریدوش هم حضور داشتند وبعد هم آقای دکتر زین العابدینی عزیز و خانواده محترم هم به این جمع پیوستند. یک روز جمعه با کتابداران همراه با شورا. در مراسم، فیلمهای پنجاه سال تلاش شورا پخش می شد. تصاویر مستند همراه با گفتگوها با پایه گذاران شورا. صحبتهای زنده یاد مافی، زنده یاد عباس یمینی شریف، خانمها میرهادی وانصاری و غیره. همراه با پخش تصاویری از تلاشهای شورا. البته برنامه کامل مراسم، در سایت شورای کتاب کودک هست.

وقتی نوبت به پخش تصاویر زنده یاد دکتر حری رسید، بهت زده تصاویر را نگاه میکردم و باور نمیکردم او نیست. میگفتم شاید همان ردیف جلو آرام و موقر نشسته...ولی تصویر آخر، چیز دیگری میگفت...

ناهار شورا، مثل همیشه دیدنی بود. هرکسی ناهار خودش را آورده بود و با دیگران قسمت میکرد. قابلمه آش ما هم مشتری زیاد داشت! به خصوص در این هوای سرد! بر درودیوار محوطه بیرونی سالن، سندهای قدیمی مربوط به تلاشهای شورا به چشم میخورد. گپ و گفتی با کتابداران حاضر در مراسم وبعد یک عکس یادگاری با هوشنگ مرادی کرمانی و خانم انصاری و تقدیم یک کتاب از اشعار جدید اقای پاکدامن به هوشو بعد از ناهار اتفاق افتاد. سعیدخان اول، حوصله اش سر رفته بود ولی کم کم به جمع بیشتر علاقه مند شد. کودکان و نوجوانهایی بودند که یک برنامه موسیقی اجرا کردند که در آن شلوغی سالن، فقط خونه مادربزرگه شان را شنیدم! با خودم فکر میکردم واقعاً کتابخانه مثل خونه مادربزرگه است. هم هزارتا قصه داره/هم شادی و غصه داره/ هم همیشه بهاره همه چیز را دارد. فقط مهمانهای کمی دارد...باید هم مهانمانهای فعلی مان را حفظ کنیم و هم بیشتر مهمان دعوت کنیم. علی رغم میل باطنی، مراسم را در ساعت پنج و سی دقیقه ترک کردیم تا به مراسم تولد سعید خان برسیم! او دیگر سعید کوچولوی سابق نیست. 15 ساله شد. شده سعید آقا. شب در منزل، روی پادکست کتابخانه دانشکده کار میکردم و بالاخره تمام شد! کلاس امروز هم که جامعه اطلاعاتی و کتابخانه ها بود تازه به اتمام رسیده. بحث مفصلی راجع به شکاف دیجیتالی و جهانی شدن وجامعه اطلاعاتی مطرح شد و موضوعاتی را که هم دانشجویان باید ارائه کنند مشخص کردیم. ساعت 14 باز هم یک کلاس دیگر دارم. هوا بسیار سرد است و یک لیوان چای داغ گرمابخش خواهد بود. فقط امیدوارم این دفعه ماشین یخ نزند که تا هشت شب مجبور شوم روی واترپمپش آب جوش بریزم!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:٤٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٩ بهمن ۱۳٩٢
Comments نظرات () لینک دائم