کتابداران فردا

این مادربزرگهای دوست داشتنی

دیروز عصر که از سرکار برمیگشتیم به اتفاق همسرم خانم پاکدامن، مثل همیشه از انجمن کتابداری و خبرهای روز رشته و ایده های تازه برای کارهای تحقیقاتی صحبت میکردیم ولی نمیدانم چه شد وسط صحبتها بحث کشیده شد به مادربزرگها و هرکدام در خلسه خاطرات مادربزرگهای خود فرو رفتیم.

کوچک تر که بودیم مثلاً 10 یازده ساله، سر اینکه مادربزرگ منزل چه کسی بیاید دعوایمان میشد گریه میکردیم. وقتی منزلمان بود آرامش خانه بیشتر بود. گاهی وقتها به من دیکته میگفت. بگذریم که حالا نوه های پسری دوست داشتنی تر بودند! ولی دلیل نمیشود ذره ای از علاقه ما به مادربزرگ کم شود..

خلاصه این صحبتهارا میکردیم و به منزل می رسیدیم. هر کدام خسته به گوشه ای رفته و پیامهای وایبری خود را چک میکردیم تا اینکه تلفن زنگ خورد...مادربزرگ بود.

- سلام ننه جان. چطوری ننه..انشاله دیدارمان به قیامت باشه...مراقب خودت باش...

شاید اصلا فکرش را نمیکردیم صدای گرفته مادربزرگ را دیگر نشنویم و این اخرین مکالمه اش بود...چند ساعت بعد دیدار به قیامت شد. شبانه همگی رهسپار نایین شدند. من ماندم و چهره و صدایی که از مادربزرگش در ذهنم مانده.....مادربزرگ...واژه ای که سرشاراز معنا، احساس، تجربه و عشق است. مادربزرگها همیشه برکت خانه بوده اند و همه در کنارشان احساس آرامش میکنند.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱:۱٠ ‎ب.ظ ; سه‌شنبه ۱۸ شهریور ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم