کتابداران فردا

یک شب در جاده چالوس

دیروز، این شانس را داشتم که در جمع کتابداران نهادی چهار استان ایران باشم. دوره آموزشی مشاوره کتابدار که چهارمین سال پیاپی است که برگزار می شود دیروز در شهر تنکابن آغاز به کار کرد. قرار بود حقیر نگارنده این سطور نیز به عنوان سخنران مدعو جلسه افتتاحیه باشم و سر مخاطبان را به درد آورم! قرار ما یکشنبه شب ساعت 12 بود. ساعت مقرر، آقای آقاسی راننده خوش برخورد و خوش کلام، آمد و ما از تهران شب هنگام رهسپار دیار مازنی ها شدیم. هیچ وقت سفر در شب به سمت شمال را تجربه نکرده بودم! کمی ترس و دلهره داشتم. به ویژه از گردنه های جاده چالوس که از بچگی از آنجا می ترسیدم. ولی یکی دو ساعتی که گذشت و طرز رانندگی آقای آقاسی را زیر نظر داشتم دیدم که نه! مثل اینکه این کاره است. با احتیاط، سریع، و دقیق می راند. نمیتوانستم بخوابم و از طرفی آنقدر خسته بودم که نمیشد با راننده وارد گفتگو شوم. تاریکی جاده، سیاهی هولناک سد امیرکبیر، جاده ای که لحظه به لحظه رو به بالا می رفت از جلو چشمانم رد میشدند. کم کم هوای گرم درون ماشین و دیدن مناظر تاریک بیرون و خستگی مفرط، مرا به خواب عمیقی کشاند! ساعت سه صبح بود که خوابم برد. ولی نگران بودم نکند راننده هم بخوابد! دیگر هیچی! شب باید در جوار گرگهای عزیز باشیم. ولی به کارش وارد بود.

کم کم بیدار شدم. دیدم عباس آباد هستیم و تا تنگابن 25 کیلومتر مانده. سرانجام به مجتمع فرهنگی رشد رسیدیم. کلید را از نگهبانی گرفتم و رفتم داخل سوئیت. کمی تلویزیون تماشا کردم و بعد اسلایدهایم را نگاهی انداختم. دقایقی بعد خوابم برد. مراسم، ساعت یک ربع به هشت شروع می شد. ساعت هفت برای صرف صبحانه رفتم. با اقای جواد اسدی عزیز، و آقایان رمضانی و نیکنام گپی زدیم. مراسم شروع شد. بعد از صحبتهای مقدماتی نوبت به سخنرانی ام رسید. بحث را به سمت تغییر در کتابخانه ها با رویکردهای مثبت و منفی بردم. حدود نیم ساعت طول کشید. کم کم بحث را از اوج به پایین بردم و مراسم افتتاحیه تمام شد. کتابداران هم برای شرکت در دوره ها تقسیم شدند.از محبت و میزبانی دوستان نهادی شرمنده شدم.

رویداد جالب اینکه خانم سرشاد شادمان را دیدم. دانشجوی زبل و پرتلاش کتابداری پزشکی در اهواز! کتابدار نهاد شده. یادی از همکلاسی ها و دوران اهواز در سال 1384 کردیم. چهره های اشنا زیاد بودند. کتابدارانی که می شناختم. ساعت نه و سی دقیقه صبح با همان راننده برگشتم تهران. او هم به قدر کافی استراح کرده بود. در طول راه چانه هردومان گرم بود! تلافی شب قبلش درآمد! ساعت 14.15 تهران بودیم. یک راست رفتم دانشگاه و به کارهایم رسیدم. ساعت 5 هم برگشتم منزل. خسته بودم! آنقدر که فراموش کردم روز بعد، یعنی امروز دوشنبه، کارگاه اند نوت در کتابخانه مرکزی دارم! خوب شد خانم نقدی یادآوری کرد صبح! ولی به هرحال خوب بود. برگزار شد و بحثهای خوبی هم مطرح شد. صبح با دوست عزیزم آقای امیرکیانی، تا بخشهایی از اتوبان باقری هم مسیر بودیم. همیشه گفتگو با این رفیق، جذاب است. ساعت 13 باید بروم جلسه هم افزایی دانشگاه. چه شلوغ است امروز!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٧ بهمن ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم