کتابداران فردا

کوچکی در نزد پیران کن پسر

امروز بعد ازظهر به دیدار یک زوج سالمند از اقوام رفتیم. اول، خیلی مایل نبودم به این عید دیدنی بروم. با خودم فکر میکنم آخر چه وجه اشتراکی میتوانم آنجا پیدا کنم؟ ولی بعد به این نتیجه رسیدم که به هرحال، این پیرمرد و پیرزن نازنین، سالهای سال تلاش کرده اند و دویده اند، حالا که به سن خستگی رسیده اند نیازمند همیاری و همدلی هستند. تک و تنها، و فرزندانشان در هر نقطه از دنیا. با خود فکر کردم که ما از نعمت پدربزرگ و مادربزرگ محرومیم. از پدربزرگم تنها یک چهره خندان لاغر دوست داشتنی و مراسم خاک سپاری اش به یادم است. مادربزرگهایم نیز هر کدام با جا گذاشتن یک دنیا خاطرات خوب، به دیار باقی رفتند. پس چه بهتر که از این موقعیت استفاده کنیم. خلاصه یکی دوساعتی را با آنها سپری کردیم. برایم جالب بود روی وایت بردشان نوشته بودند: اینجا قلهک، امروز نهم فروردین 1394. آقای پدر و مامان پری گفتند منتظر بودیم بیایید و این جمله را روی تابلو نوشتیم.

شب به منزل بر می گشتیم و در راه به اقای پدر فکر میکردیم که بنده خدا بعد از این همه تلاش و زحمت، حالا باید آلزایمر بگیرد ولی وقتی هم صحبت دارد بیماری اش را فراموش میکند. کاش بیشتر به یاد هم باشیم...شب، قبل از شام، کمی قدم زدم و مجله ای را از خواستم از دکه مطبوعاتی بخرم. چقدر گران شده خدای من! خب طبیعی بود. ویژه نامه نوروزی مجله منتشر شده. دل دل کردم که بگیرم یا نگیرم، سر آخر با خود گفتم خرید این مجله، هم کمک به عوامل مجله است و هم به این دکه ای که سر شب، دارد از زور بیکاری چرت می زند. اتفاقا بعد از شام، با پدر همسرم که شب منزل ما بودند مشغول مطالعه اش شدیم. چشمم به این شعر ایشان افتاد که روی بدنه یخچال چسبانده ایم:

کوجکی در نزد پیران کن پسر

   چونکه خورشیدند و تو هستی قمر

گر گرفتی حرف آنها را به سر

   میزنی بر بام عزت، بال و پر

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤٢ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٩ فروردین ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم