کتابداران فردا

نمایشگاه گردی در آخر هفته

امروز کمی زندگی کم تحرکی را داشتم! تا ساعت ده منزل بودم. همراه خانم پاکدامن نرفتم به نمایشگاه. کمی خسته بودم و البته کار هم داشتم. حوالی ساعت ده و نیم از منزل بیرون رفتم تا گذرنامه ام را تمدید کنم. آمدم پلیس +10 اختیاریه. دیدم به قدری شلوغ است که نه در حوصله من کم صبر می گنجد و نه وقتش را دارم. با خود گفتم حالا تا پاییز هنوز معتبر است! بی خیال تمدید! برگشتم منزل.

یک کتاب را اخیرا گرفتم که درباره تاریخ جنگ ایران و عراق است. کتاب مصور و مستند است. مشخص است که تیم حرفه ای روی این کتاب کار کرده است. متن به لحاظ نگارشی و استنادی قوی و به لحاظ بهره گیری مناسب از کتابها، ساختمند است. یک هفته ای بود که هنگام بازگشت از دانشگاه و در زمان استراحت این کتاب را مطالعه می کردم و بسیار از اطلاعات آن استفاده کردم. تا عصر مشغول خواندنش بودم.


سعیدخان، همان سعید کوچولوی سابق، از دیشب منزل ماست. او هم مشغول کارهای خودش بود. ساعت پنج عصر بود که رفتیم به نمایشگاه کتاب. ماشین را در دورترین نقطه ممکن، خیابان سرافراز، پارک کردم و پیاده به سمت نمایشگاه رفتیم. سری به غرفه ادکایی ها و پارس آذرخش زدم. دوستان همه جمع بودند: از دکتر زین العابدینی گرفته تا دکتر علیپور و دیگران. رفتیم به شبستان تا برای سعید کتابهایش را بخرم. خریدمان که تمام شد و سعید خوشحال و خندان و شاد بود رفتیم به غرفه نشر چاپار. تا توانستم برای کتابخانه دانشکده خرید کردم. چه کتابهایی منتشر شده خدا وکیلی! فعلا جای بحث راجع بهشان نیست. اسمهای ناآشنا، عناوین عجیب! بگذریم.

بر خلاف همیشه که در نمایشگاه گرمازده می شدم اینبار هوا بسیار خوب و لطیف بود. البته صبح را نمیدانم! یادم به چند روز پیش افتاد که به نشست دوم نهاد کتابخانه های عمومی در هتل انقلاب می رفتم. با این حساب می رفتم که شاید همکاران دیگر گروهمان هم باشند ولی خب..گویا نبودند. جایشان خیلی خالی بود. ناراحت بودم که نیستند ولی خب سعی کردم نماینده ای از طرف گروه خوبمان باشم. به هرحال، راجع به این نشست هم بعدا بحث میکنم.

با مترو به سمت نشست می رفتم. در یکی از ایستگاههای نزدیک نمایشگاه کتاب، جمعیت زیادی سوار شد. همه در حال کنسرو شدن بودند. باز عبارت معروف ((آقا وسط خالیه برو جلوتر)) طنین انداز شد و پاسخ معروف ((کجا خالیه آقا؟! چی میگی؟! بووووق! بوووووق! حالا که می بینی اینجا هم بووووق!)) جواب این جمله خبری شد. پشت بندش صدای برخورد دو آدمیزاد و بووووق پشت بوووق! دیالوگهای بعدی جالب بود:((خیر سرشون نمایشگاه بودن! حالا خوبه کتاب دستشونه! اصلا کتاب میخواهیم چه کار؟! کتاابخانه یعنی چه؟!)) هم خنده ام گرفته بود و هم نگران بودم که بین این جمعیت چطور بیرون بروم؟! آهسته آهسته با ببخشید ببخشید گفتن راه را باز کردم و به سلامتی از تونل آدمها، بیرون رفتم. در راه با خودم به عبارت کتابخانه عمومی، دانشگاه مردم است فکر میکردم...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:۳٩ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم