کتابداران فردا

یارب مباد که...

چند روزی است که افکارم مشوش شده و تمرکز لازم را ندارم. انجام برخی کارهای اداری و نامه نگاری ها در طول باعث می شود کمی تمرکزم را به دست آورم و از حال و هوایی که دوستش ندارم خارج شوم. البته فوتبال سالنی های شنبه ها هم بدک نیست. دویدن، جنب و جوش داشتن، گل خوردن، باختن و بردن روح آدمیزاد را جلا میدهد. البته هیچ یک جای صفا و صمیمیت خانواده را نمی گیرد. اما به هرحال، آدمیزاد است دیگر گاهی خیلی چیزها ذهنش را مشغول میکند که نمیتواند روی کارش تمرکز کند. نمیدانم...شاید واقعاً مصداق این شعر باشد که دوست دارد یار این آشفتگی، کوشش بیهوده به از خفتگی!

چند روزی است دانشجویان دانشگاههای دیگر برای امضای تاییدیه دفاعشان می آیند و می روند. یحتمل همه بخواهند شهریور دفاع کنند. شاید فکر کنند دارم اذیتشان میکنم ولی واقعاً اینطور نیست! نمیخواهم مثل اولین تجربه ام، کار خراب شود و هم اعصاب خودم به هم بریزد و هم دانشجویی که حرف گوش نکن است! امروز جای میزم را در دفتر گروه عوض کردم. میزم طوری بود که هرکسی از جلوی اتاق رد میشد سرکی می کشید حالا یا منجر به سلام علیک می شد یا هیچی! میزم را عوض کردم تا دیگر روبروی در نباشم! هم فنگ شویی شد و هم کمی روی کارم متمرکز میشوم.

با اینکه با خودم عهده کردم دیگر در هیچ همایشی شرکت نکنم ولی باز امروز چند تا ایده قلقلکم داد. باید رویشان کار کنم. چه می شود کرد؟ یاد گرفتم صبور باشم، ارام، سربزیر و سخت... که همه اینها بودن خیلی سخت است.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢٦ امرداد ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم