کتابداران فردا

یک هفته در طبیعت

یکشنبه هفته ای که دیگر رو به اتمام است با جمعی از اقوام همسر، رهسپار توابع زیرآب شدیم. روزقبل تا ساعت هفت شب معطل تعمیر ماشین بودم. هوای صبحگاهی خنک بود و جاده خلوت. تا فیروزکوه آمدیم و صحبانه را کنار آبشار آنجا خوردیم. اولین سفر زمینی ملیکا بود و هنوز روی صندلی عقب خواب!برای بچه های فامیل کتاب آورده بودم متناسب با سنشان. از سه ساله تا 20 ساله. گردنه گدوک را رد کردیم و انتظارداشتیم هوا خنک باشد. ولی هوا گرم و سوزان می شد. بعد از پلیس راه زیر آب، از دوربرگردان به سمت آلاشت حرکت کردیم و تقریبا 35 کیلومتر جاده پرپیچ و خم را طی کردیم. بخشهایی از جاده خاکی و سنگلاخ بود و از بخشی از جاده هم باید از میان رودخانه می گذشتیم که پل نداشت. ولی عجب طبیعتی. هوا خنکترمی شد. وقتی نزدیک محل اقامت در روستای دراسله رسیدیم کسی منتظر ما بود. راهنمایی مان کرد و کلید را تحویلمان داد. سربلایی تا ویلای بسیار تند بود و ماشینها نمی کشیدند بالا بروند. به ناچا رماشینها را پایین نگه داشتیم و وسائل را پیاده بالا بردیم. اقدام ابتدا غرولند کردند و گفتند همین مسیر را برگردیم! ولی وقتی موج احساسات خوابید تصمیم گرفتند همانجا بمانند! هوای خنک و طبیعت زیبا پشیمانشان کرد. همه خسته بودند و بعد از ناهار تقریبا بیهوش شدند. این سه روز در طبیعت دراسله به کوهنوردی و دیدن آبشار چهل چشمه گذشت. خیلی وقت بود کوهنوردی به این سختی نکرده بودم. شب آخر باد بسیار شدید می آمد که ما را یاد منجیل می انداخت. صبح روز چهارشنبه به سمت تهران حرکت کردیم. هر چه از دراسله دورتر می شدیم هواگرم و گرم تر می شد. به دلیل توقفهای زیاد در بین راه حدود ساعت شش عصر به تهران رسیدیم. روز بعد یعنی پنجشنبه به دعوت استاد عزیز دکتر نوشین انصاری عازم باغ ایشان در دماوند شدیم و هم خاطرات گذشته برایمان زنده شد و هم دیداری با دوستان تازه کردیم. ناهار را آنجا بودیم و تقریبا ساعت سه و نیم رهسپار روستای محمودیه در بین دماوند و فیروزکوه شدیم. مدرسه طبیعت در آنجا قرار داشت. فضایی بسیار طیبا برای کودکان. حتی برا یرها کردن کودک درون بزرگسالان. حوض بزرگ وسط مدرسه، خودنمایی می کرد و بچه ها ببا شادی به میان حوض پریدند و آب بازی کردند. شادی کودکانه. بی آنکه کسی آنها را از سروصدا و پریدن های شادمانه منع کند آنگونه که در قفسهای آپارتمانها مرسوم است. در این مدرسه بچه ها با حیوانات اهلی آشنا می شدند. بازیهای مهیج مثل بالا رفتن از کوه و درخت انجام میدادند. کتابخانه داشتند. نان می پختند. درخت و سبزیجات می کاشتند. خلاصه در یک کلام به صورت عملی با طبیعت اطراف خود آشنا می شدند. خیلی دوست داشتم مثل بچه هابپرم وسط حوض و آب بازی کنم. یا از درخت بالا بروم. خوشحال بودم چنین جایی در این نقطه از کشور برای بچه ها ایجاد شده که طبعیت را در طیبعت ببینند نه در کتاب ها و نه در قابل تلویزیون.تا ساعت هفت آنجا بودیم و ساعاتی را سرشار از تجارب ناب کنار دوستان جدید گذراندیم. در راه برگشت در سوسوی چراغهای جاده به فکر هفته ای بودم که پرکار است و پیگیری خیلی ازکارهای عقب مانده...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ ; جمعه ٦ امرداد ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم