کتابداران فردا

ای سر انگشت تو آغاز گل افشانی ها

یک سال دیگر هم گذشت. البته هنوز از روزهای رسمی سال چند صبحی مانده ولی رسماً امروز آخرین روز اداری سال 1394 است. مثل همیشه آن حس غریب آخر سال سراغم می آید. حسی که نمیشود توصیفش کرد. حس کهنگی و بعد دوباره نو شدن. حس تغییر اجباری که گریزی از آن نیست. چند روزی هست سعیدخان با من می آید دانشکده و مشغول کارهایش می شود. جز در موقع ناهار کاری به کار هم نداریم! هر کی سی خودش. به قول معروف کسی بهش گیر نمیدهد! این چند روزه چند کار عقب مانده داشتم که انجام دادم که به سال دیگر کشیده نشود. دیروز هم زود دانشگاه را ترک کردیم که به جنگ افروزان چهارشنبه سوری نخوریم! هر چند تا پاسی از شب صداهای انفجار مهیب و عجیب ما را یاد دوران جنگ می انداخت! دیروز ویژه نامه داستان همشهری را خریدم و مشغول مطالعه شدم. افکار کمی مغشوش است و تمرکز چندانی برای مطالعه ندارم. گاهی تغییراتی رخ میدهد که دست آدم نیست و ذهنش را حسابی درگیر میکند. فعلا در آن حالتم!

امروز هم روز آخر اداری هست. گزارش عملکرد کتابخانه را نوشتم و برای معاون پژوهشی ارسال کردم. شاید آخرین نامه امسال باشد! بین گروهها فقط چراغ اتاق گروه ما روشن است! بقیه کارمندان هم کم کم دارند می روند. پارسال هم تا ساعت 15 دانشکده بودم با دکتر زین العابدینی. امسال خودم هستم و سعید! کار دیگری نیست جز تکمیل گردآوری داده های یک مقاله. باید کم  کم به فکر پدر باشیم که بعد از یک عمل جراحی سخت در منزل استراحت میکند. نمیدانم چرا این حس عجیب را دارم در این دقایق..بگذریم. بهتر است دیگر پرونده امسال را ببندم. پرونده ای که بخشی از آن سیاه است و بخشی سفید. این وبلاگ هم که وارد 13 سالگی اش میشود کم کم. باورم نمیشود 13 سال از نوشتن وبلاگ گذشته و هنوز دلبسته اش هستم. باری. انشاله برای همه شما سال جدید سرشار از برکت و سلامتی و سعادت باشد. فعلا تا ساعت 16 دانشکده ام!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٦ اسفند ۱۳٩٤
Comments نظرات () لینک دائم