کتابداران فردا

اولین روز در شهر آفتاب

چهارشنبه هفته پیش، اول صبح کلاس مبانی کامپیوتر داشتم. بحثمان راجع به چگونگی ثبت یک نقطه در گوگل مپ بود. نحوه کار را توضیح دادم و بعد دانشجوها مشغول کار شدند. یکی دو مورد بحث هم راجع به بانکهای اطلاعاتی داشتیم و کلاس به پایان رسید. بقیه روز را مشغول رسیدگی به وب سایت دانشکده، مرور نامه های اداری اتوماسیون و کارهای شخصی بودم. یک کتابخانه کوچولو هم برای دفتر گروه درست کرده ایم که مجلات تخصصی و برخی کتابهای رشته را در آن گذاشتم که دانشجوها خودشان بیایند و هرچه میخواهند بردارند. دانشجویان رفته بودند ایرانداک برای بازدید از مرکز اسناد.  نزدیک ظهر که شد رفتم به سمت نمایشگاه کتاب. نشستی مشترک با دکتر زین العابدینی داشتم درباره کافه کتاب. کمی مطالعه و یادداشت برداری کرده بودم. مسیر را در ذهنم ترسیم کردم و راه افتادم. اتوبان چمران را به سمت نواب رفتم و بعد مسیر راهنمایی تابلوهای نمایشگاه شهر آفتاب را گرفتم و رفتم. خوشبختانه تابلوهای فراوان و مناسب بود. پارکینگ نمایشگاه را یافتم و وارد شدم. فضای بسیار بزرگ و سرباز با انبوهی از راهنمایی کنندگان. ماشین را جایی مناسب پارک کردم و به سمت ونهای نمایشگاه رفتم. در طول مسیر ون از مقابل دانشگاه شاهد گذشت. با خود گفتم چقدر خوب شد برای دانشجویان و استادان این دانشگاه که نزدیک نمایشگاهند. ون به آخر خط رسید و پیاده شدیم. بقیه مسیر را باید پیاده می رفتیم. اولین غرفه ای که رفتم فرهنگسرای کتاب بود. دوستان کتابخانه های شهرداری آنجا بودند کمی خوش و بش کردیم و رفتم تا بقیه غرفه ها را ببینم. هنوز یک ساعت تا زمان نشست باقی مانده بود. کمی جلوتر رفتم و به غرفه های سه قلو رسیدم. دکتر فتاحی و دکتر افکاری را آنجا اتفاقی دادم. هوا به شدت داغ بود و کم کم تشنه ام می شد. هر چه می گشتم مکان نشست را پیدا نمیکردم. کم کم ساعت سه و ده دقیقه شد. هر چه دکتر زین العابدینی تماس می گرفت و راهنمایی می کرد نمیتوانستم پیدا کنم! گویا اساساً ما هر دو از مسیرهای جداگانه ای وارد نمایشگاه شده بودیم! با راهنمایی یکی از نگهبانان غرفه های کودک، مکان نشست را یافتم. وارد سالن شدم. و یکراست پشت میز پنل رفتم. خیلی گرمم بود. کم کم درجه حرارتم پایین آمد و محیط برایم عادی شد. صحبتهای آقای حافظیان شیرین بود. از نقالی و بحثهای فرهنگی در قهوه خانه های مشهد تا تهران صحبت کردند و آشنایی با بسیاری از بزرگان ادب و فرهنگ کشور در این قهوه خانه ها. نشست ما کم کم داشت مشتری هایش را پیدا میکرد. آهسته آهسته مردمی می آمدند و می نشستند. نوبت من که شد راجع به استفاده از کافه کتابها در دانشگاهها صحبت کردم. صحبتهای دکتر زین العابدینی و آقای شریفی هم جالب بود. بحث راجع به گرسنگی اطلاعاتی و لزوم وجود مکانی برای نقد غیر رسمی کتابها گل صحبتهایشان بود. بعد از نشست رهسپار ایستگاههای ون شدم تا برسم به پارکینگ. از تشنگی له له می زدم! خاطرم آمد یک بطری شربت آب لیمو در ماشین داشتم که آنهم آب جوش بود! اتوبانها خلوت بودند و ترافیک روان داشتند فقط کمی در اتوبان امام علی معطل شدم که آن هم تجدید خاطره بود. بعد از مدتها از این اتوبان می گذشتم. ساعت هفت بود که رسیدم منزل. از شدت خستگی بعد از شام مختصر حاضری، خوابم برد و نفهمیدم سعید کی آمد منزل ما؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم