کتابداران فردا

فردا؟ معلوم نیست!

هوا به قدری گرم شده که مرا یاد اهواز و خاطرات به یاد ماندنی اش می اندازد. روزهایی که آفتاب نزده از خوابگاه می رفتم به سمت دانشگاه و غروب که آفتاب کاملاَ به منزلگاهش رفت بر میگشتم تا گرما زده نشوم. این هفته ضبط فشرده درس مبانی کامپیوتر را برای دوره های مجازی داشتم. خیلی نفس گیر بود ولی به هرحال تمام شد. 16 جلسه بیست دقیقه ای باید ضبط میشد. امیدوارم خوب از آب در آمده باشد.جلسه گروه هم داشتیم که درباره یکی دو نفر از دانشجویان و وضعیت دفاع از رساله شان و نیز جذب یک نیروی جدید تصمیمات تازه ای اتخاذ کردیم. نمره برخی دانشجویان را مجدداَ بر اساس پروژه های کلاسی شان اصلاح کردم. عصرها زودتر می رفتم منزل تا افطار شود کمی استراحت کنم. ضمن اینکه یک خرج بزرگ هم این روآی ما روی دستمان گذاشت! دیسک و صفحه کلاچش تمام شد و غیر از این که سه ساعت معطل تعمیرش شدم مبلغی هم از وجه رایج ممکلت از جیب مبارکمان به هوا رفت! ولی به هرحال خیلی خوب شد و دیگر موتور ماشین در سربالایی دانشگاه بادور هفت کار نمیکند! در خبرها آمده بود که محمدرفیع ضیایی و پاگنده به رحمت خدا رفتند. کاریکاتورهای مرحوم ضیایی را از زمانی که گل آقا در ده سالگی ام میخواندم دنبال می کردم.یک هنرمند تمام عیار. سبک خاص خودش را داشت. نقش بند نوستالژی کودکانه ام...خدایش بیامرزد. یک داستان هم امروز از او خواندم در روزنامه همشهری به نام...آهان راجع به گوسفندهای زبان بسته بود. ماجرای نوه و پدربزرگی که گلهای مراسم ختم و شادی را برای گوسفندها می بردند. آخر سر هم گلهای مراسم پدربزرگ نسیم گوسفندان میشود. راستی اسپنسر هم فوت کرد. بازیگر هیکلی امریکایی معروف به پاگنده که با ترینیتی بازی میکرد و یک زوج کمدی را در سینما داشتند. یادش بخیر. آنهم خاطره بازی کودکانه ا م بود. از یکی دو هفته دیگر تعطیلات دانشگاه شروع میشود ولی فکر نکنم به تعطیلات بروم. باید کمی از کارها را جلو ببرم. پاییز شلوغ و سختی را پیش رو دارم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٢ تیر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم