کتابداران فردا

صبور باش و با پشتکار

بلانسبت شما، این خودروی ما چند روزی صدای بالگردهای نظامی را از خودش بروز میداد. هرکسی صدای آن را می شنید فکر می کرد رزمایشی، چیزی هست! دنده هم که به سختی جا می رفت. این شد که پنجشنبه صبح قبل از رفتن به فرهنگستان علوم برای شرکت در همایش آسیب شناسی شاخص های علم و فناوری، سپردمش به مکانیکی و رفتم به امان خدا. در جلسه فرهنگستان، بحثهای بسیار قابل تاملی راجع به نظامهای ارزیابی علم و فناوری مطرح شد. همینطور درباره اولویتهای موجود در نقشه علمی کشور هم بحث به میان آمد. از تحلیل درباره ورودی ها بگیرید تا برسیم به خروجی سیستم و اثربخشی آنها. طی گفتگویی که با آقای مسعودی در آنجا داشتیم به این نتیجه رسیدیم برای انجمن و بخش آموزش آن نیز الگویی مشابه الگوهای ارائه شده تهیه کنیم که کار مستندی در حوزه آموزش باشد. بعد از مدتها خانم دکتر عصاره را در جلسه دیدم. درباره نخستین پایان نامه دکتری گروه علم اطلاعات دانشگاه شهید چمران که بیست شده بود، یعنی آقای رستمی صحبت کردیم. خانم دکتر شیما مرادی نیز در جلسه بودند. خلاصه اینکه افراد سرشناسی بودند از روسای دانشگاه بگیرید تا مدیران ارشد مربوط به ارزیابی شاخص های علمی. بعد از جلسه خودم را به مکانیکی مذکور رساندم ولی کماکان در حال کار کردن روی دنده ها بود. چند دقیقه ای ماندم و به تماشای کارش مشغول شدم. یکی دو تا واشر را خراب کرد. پیچها جا نمیرفت. کم کم اعصابش به هم میریخت! سیگاری گیراند و چای نوشید و دوباره کار کرد. هرکاری میکرد یک جای کار عیب داشت. ولی با حوصله دوباره قطعات را باز و سرهم می کرد. کم کم ساعت شد ده شب! هنوز در حال آزمون و خطا بود. با اینکه گفته بود 39 ساله این کاره ام ولی شکی به دلم افتاده بود که نکند وارد نیست؟! اما چهره مصممش را میدیدم که با جدیت دارد کار می کند تردیدم کمتر میشد. شاگردش هم کم کم کلافه شد و رفت اسفند دود کرد! فهمیدم که معتقد است وقتی مشتری بالای سر کار باشد چشم میخورد و نمیتواند خوب کار کند. ولی اوستای صاحب مغازه خوش مشرب بود و مرتب از حکایتها و داستانهای مولوی تعریف می کرد. حتی از صبحی مهتدی میگفت و قصه های شب. کم کم ازش خوشم آمد. مرد پخته ای بود. سر بستن یک قطعه ناگهان به شاگردش توپید! گفت چرا قیافه ات اینطوریه؟ سگرمه هات توهمه؟! اگر حوصله نداری و خسته ای برو خونه! انرژی منفی میدی! برو بیرون!

شاگرد هم رفت بیرون نشست و سیگاری گیراند. کار ما تا ساعت دو بامداد طول کشید! اوستای مکانیک میگفت تا این درست نشود من راحت نمیتوانم شب بخوابم! خلاصه پس از کلی کلنجار رفتن بالاخره درست شد. آن شب دو تا درس از اوستای مکانیکی گرفتم. یکی پشتکار زیاد، یکی صبر و تحمل. اما اگر همه اینها با نظم همراه می شد مغازه اش درهم و برهم نبود و کلی پیچ و آچار گم نمیکرد! خلاصه شب پاییزی به یاد ماندنی شد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٦ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٠ مهر ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم