کتابداران فردا

زمستان واقعی

زمستان دوست داشتنی است حداقل از نظر حقیر! شبهای طولانی که میتوانید با فراغ دل کتاب بخوانید و روی مقالات کار کنید هوای مطبوع هر چند سرد که واقعا ذهن را باز می کند منظره های دیدنی برف و باران و طبیعت زیبا. این ها زمستان را خواستنی می کند. خیلی وقت بود که دست به کیبورد نشده بودم. واقعا فرصت نمی شود. آنقدر کار هست که نمیتوان تمرکز کرد برای یک یادداشت وبلاگی. اتفاقات و رویدادهای متعددی گذشت در طول یکی دو هفته اخیر که نرسیدم قلمی اش کنم. مثلا برگزاری دو تا وبینار از دوستانم دکتر طاهری و دکتر قاضی زاده که هر دو با استقبال مخاطبان مواجه شده بود. به نظرم رسید دیگر روی کارگاههای حضوری انجمن سرمایه گذاری نکنم حداقل تا آخر سال. بحث پیدا کردن یک سالن و رفت و آمد افراد و بعد هزینه پذیرایی و آخر سر هم گلایه افراد خارج از تهران که چرا کارگاه برای ما برگزار نمیشود. این است که فعلا برنامه ریزی ما روی وبینارهاست و الحق و الانصاف که آقای مهندس هرندی پور هم برای ما سنگ تمام گذاشته و ازشان ممنونم.

هفته پیش دهمین سالگرد تاسیس ادکادر دانشگاه ما برگزار شد. باور کردنی نیست که ده سال از عمر ادکا با همه فراز و نشیبهایش گذشته باشد. چقدر در دبیرخانه ادکادر دوره دانشجویی با هم بحث می کردیم و خیلی جدی و علمی روی همایش ها و کارگاهها و برنامه های دیگرمان تمرکز داشتیم. خلاصه این ده سال مثل برق و باد گذشت. ادکا گاهی دوست داشتنی نبود و گاهی هم بود! گاهی رقیب بود و گاهی رفیق. ولی به هرحال تلاش دانشجویان در این نهاد علمی دانشجویی ستودنی است و امیدوارم صد ساله شود و دانشجویان آینده هم این راه را ادامه دهند. به هرحال به مراسم رفتیم و یادی از ده سال پیش در باشگاه دانش پژوهان جوان در دانشگاه تهران کردیم که ادکا داشت متولد می شد. سفرهایی که به شیراز و کرمانشاه و اهواز و یزد و کرمان داشتیم تا ادکا را معرفی کنیم و انجمن های علمی دانشجویی شان را احیا نماییم.

امتحانات شروع شده. دقیقا میدانم دانشجویان چه حسی دارند! شب زنده داری و گاهی بد و بیراه گفتن به هر چه جزوه و کلاس است! مخصوصا روز امتحان که عمداَ می روم بالای سرکسانی که پچ پچ می کنند و قصد تبادل اطلاعات را دارند! معلوم است کفرشان در می آید! کار سخت تر تصحیح برگه هاست. آنهم با این حجم کاری که سرم ریخته. هرسال سعی کردم نمرات را به موقع ارائه دهم. امیدوارم امسال نیز توانش را داشته باشم.صبحها به خاطر ملیکا خانم کوچولوی 45 روزه باید کمی دیرتر بروم دانشگاه. بنابراین زمانم کمتر شده و باید خیلی سریعتر کارهایم را مدیریت کنم. به خصوص مدیریت زمان که باید خیلی بیشتر در نظر بگیرم. بعد از سالها یکی از دوستانم را چند روز پیش دیدم. توقعاتی داشت که بخشی در اختیارم بود و بخشی نه! امیدوارم درک کند. فکر کنم این بار هم باید چند سال دیگر ببینمش! انشاله آخر و عاقبتش به خیر شود.

ملیکا فسقلی خیلی باهوش و بازیگوش شده! فکر کنم چون از بدو تولد برایش کتاب خوانده ام سطح هوشیاری ش بالا رفته. گاهی لغات انگلیسی باهاش تمرین میکنیم که بیشتر به کار خودم می آید. ولی در کل ساعات استراحتم به شدت کم شده که باعث شده گاهی زودرنج بشوم! به هر حال زندگی همین است. تغییر و تغییر تغییر!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:۳٠ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٧ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم