کتابداران فردا

روزانه های زمستانه

شنبه دو جلسه سنگین داشتم که هر دو برای کار تحقیقاتی که در حال انجامش هستیم مفید بود. داده های خوبی به دست آمد که باید نشست و روی آنها تحلیل کرد. شنبه ها که میشود به خصوص بعد از ساعت دو دست و دلم می لرزد! هر جا باشد باید خودم را برسانم به سالن ورزش و دو ساعتی فوتبال بازی کنم. این برنامه شنبه هایم هست که تحت هیچ شرایطی دوست ندارم بهمش بزنم. بعد از جلسه شنبه از وزارت علوم خودم را رساندم به سالن ورزش دانشگاه و دوساعت فارغ از همه چیز با دوستان مشغول بودیم. بعد از فوتبال برگشتم دانشکده و روی کتابی که در دست ترجمه دارم کار کردم. یک فصلش مانده ولی این فصل آنقدر سرشار از مطلب است که نمیدانم آیا تا یک ماه دیگر هم تمام میشود یا نه! روزی چند صفحه را کار میکنم ولی هر چه جلوتر میروم دیرتر کار جلو میرود. چند داوری مقاله داشتم از مجلات مختلف داخلی که سعی کردم سرفرصت انجامشان بدهم. میدانم نویسنده چه حالی دارد وقتی مقاله ای سابمیت میکند و دوست ندارم مثل خودم برای برخی مجلات که معطلم میکنند و آخرش هم مقاله رد میشود کار داوری را طول بدهم. جالب است که یکی از مقالاتم را هنوز حتی سردبیر فلان مجله ندیده! بگذریم. تقریبا ساعت هشت بود که تصمیم گرفتم بروم منزل. بچه ها منزل پدرخانم بودند. حوصله راندن ماشین را نداشتم. پیاده آمدم تا ایستگاه اتوبوس ولنجک. یک ربع بعد رسیدم پارک وی. سوار اتوبوسهای پایانه لاله شدم و تا اتوبوس برسد شد ساعت یک ربع به نه شب. از فرط خستگی دیگر تواستم بخوابم. فردا صبحش آزمون داشتم. سوالات آماده بود. صبح زود راه افتادم حدود ساعت هفت دانشگاه بودم. تا کمی نشستم برنامه های روزانه را نوشتم ساعت هشت شد و باید می رفتم جلسه امتحان. بعد از امتحان بچه ها پروژه کلاسی شان را می آوردند و چک میکردم. با اینکه فقط یک ترم روی اپلکیشین ها کار کرده بودیم ولی کارهای خلاقانه ای درست کرده بودند. چند تا از دانشجوهای روانشناسی فایل صوتی جورنال کلاب هایشان را آورده بودند. پادکستشان کردم. تعداد پادکست ها شد 43. فعال ترین پادکست کتابخانه دانشگاه را داریم خدا را شکر. یک مقاله نیمه تمام داشتم که تمام شد. درباره شبکه های اجتماعی بود. ایمیلی هم دریافت کردم که مقاله مشترکمان با دکتر عرفان منش و خانم پاکدامن برای همایش کیش (تعامل بازیابی اطلاعات) به عنوان پوستر پذیرفته شده. شاید برویم. اسفند ماه هست همایش. برای همایش اصفهان که راجع به ارزیابی علم هست فقط یک دعوتنامه آمد که اگر خواستیم شرکت کنیم. خب همینقدر که به یادمان بودند کافیست!

بعد از ظهر کمی زودتر رفتم منزل پدر خانم. ملیکا فسقلی دیگر بزرگتر شده و بی تابی نمیکنه. دوست دارد حرف بزند ولی فقط صدا در می آورد! دوشنبه هم سرشار بود از کارهای اداری. امضای گزارشهای پیشرف دانشجویان- تنظیم صورت جلسه گروه-گفتگو با دانشجویان راجع به پایان نامه-کار روی ترجمه کتاب-آخرین لحظه ها بود که از طریق گفتگو با خانم دکتر مرادی فهمیدیم که مقاله مشترک چهار نفره مان هنوز ساب میت نشده. برای یکی از مجلات امرالدی اقدام کردم. هنوز سوالات آزمون آمار را حاضر نکرده ام شاید امروز کمی بتوان روی آن وقت گذاشت. دیروز یک کار جدید هم کردم و آن ترجمه گواهی کارگاههای انجمن بود. دکتر طاهری عزیز که در روسیه کارگاه داشتند میخواستند برای شرکت کننده های کارگاه از طرف انجمن گواهی بگیرند که دیروز وقت گذاشتم برای ترجمه اش. الان هم با ملیکا فسقلی تنها هستم تا وقتی که خواب هست خانمم بتواند روی تزش کار کند. ملیکا فسقلی بزرگ بشود و راه برود دیگر نمیشود کنترلش کرد و کل پایان نامه همسر گرامی میرود روی هوا!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢٢ دی ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم