کتابداران فردا

آخرینه های 1395

هفته آخر به سرعت برق گذشت. نمیدانم خاصیت اسفندماه  است یا ما ظرف ذهنی مان دیگر زمان را درک نمیکند! شاید هم به قول یکی از همکاران، تغییرات جوی در گذر زمان موثر است. به هرحال هفته آخر همه کارها مانده بود و بایدپرونده کارهای 1395 را می بستم. شنبه، یکشنبه و دوشنبه که جلسه های خیلی مهمی داشتیم و ساعتها بحث و گفتگو! در جلسه شنبه که جلسه شورای دانشکده بود از آقای رحمانی که دانشجوی نمونه کشوری شده بود و نیز از بازنشستگان دانشکده تقدیر شد. کار ارزشمند و قشنگی بود. انصافاً در دانشکده مان احساس می کنم در یک خانواده بزرگ و مهربان هستم که همه با هم یکدل و یکدست هستند. این کار دانشکده واقعاً قابل تقدیر بود. آن روز آخرین جلسه فوتبال هفتگی مان هم رفتیم و اتفاقاً در روزی که باختیم پایم هم بدجوری آسیب دید و فکر می کنم استخوان های انگشت پای راستم به مرز شکستن رسید! ولی آخر هفته بهتر شد. کلاسهای آخر هفته کلا تشکیل نشد و دانشجویان رسما به تعطیلات خود رفتند. در این هفته آخری هر چه مقاله برای داوری از مجلات مختلف مانده بود داوری کردم و تمام شد. یکی دو تا همایش هم بود که مقالات را برایشان فرستادم. از جمله کول نت! نوشتن چکیده سه صفحه ای برای کاری که انجام نشده خیلی دشوار بود! ولی بالاخره انجام شد. این هفته درگیر کارهای ویزا و بلیط سفر هند هم بودم. اگر حیاتی باقی ماند برایم بعد از تعطیلات نوروزی برای سخنرانی علمی و شرکت در یک همایش عازم پنجاب هند خواهم شد. سفری تنها که برایم خیلی دشوار است بی همسرم به این سفر رفتن..یادداشتی هم برای ایبنا حاضر کردم که اگر قابل قبول بود منتشرش کنند. این روزها حدود ساعت نه شب به منزل می رسیدم ولی ملیکا خانم فسقلی که کم کم 4 ماهه میشود خستگی را از تن آدم به در می برد! دیگر چه کارهایی مانده بود؟ دادن زباله های خشک به بازیافت، عودت دادن کتابهای کتابخانه و اهدای چند کتاب به آنجا. روز آخر دانشگاه از خبر درگذشت دکتر افشین یداللهی شگفت زده شدم. ولی نه..نباید متعجب بود. سرنوشت همه ما رسیدن به این نقطه یعنی وصال به معبود است. هر کدام دیر یا زود به شیوه ای به نزد او خواهیم شتافت. معلوم نیست فردای ما چه باشد. بی اختیار یاد مرحوم دکتر خانبانی افتادم. کسی که عید سال قبل با هم سر میز بودیم برای مراسم دیدو بازدید نوروزی. هرروز همدیگر را در دانشکده می دیدیم و آخرین بار روز تشییعش در دانشکده، با او وداع کردم. سخت بود. خیلی سخت. کسی از آخرین لحظه خود مطلع نیست. چهارشنبه که روز آ خر کاری بود آخرین نفری بودم که با آقای حسینی عزیز مدیر اجرایی دوست داشتنی مان خداحافظی کردم و تا رسیدم منزل ساعت هشت شب شد و ملیکا کوچولو چشم انتظار...نرم نرمک می رسد اینک بهار...خوش به حال روزگار...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:۱٦ ‎ق.ظ ; جمعه ٢٧ اسفند ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم