کتابداران فردا

پاییزی ام ولی بهاری ام!

بهار دیگری رسید و سالی دگر تحویل شد. سال 95 را با همه خاطرات و مخاطراتش به دست خاطره ها سپردیم و سالی دگر را شروع کردیم. سالی دگر شروع شد که برنامه های جدید و افکار جدید و کردارجدیدی داشته باشیم. دیروز نخستین عید دیدنی خانوادگی و جمعی برگزار شد! به هرحال، همه بعد از یک سال همه همدیگر را می بینیم و تا سال دیگروحول حالنای دیگر. در روز نخست عید دیدنی که میزبان و میهمان بودیم! یعنی میهمان در منزل پدر همسر و میزبان اقوام. عید دیدنی فرهنگی بود. از دادن عیدی کتاب به بچه های فامیل تا بحث درباره کتاب در دست تالیف پدر همسرم. این کتاب راجع به زندگی خودشان است و اولین تجربه ایشان در نثرنویسی. تبحری که در شعر دارند مثال زدنی است ولی با خواندن کتاب شما که غریبه نیستید از هوشنگ مرادی کرمانی ایده نگارش زندگی نامه شان را نوشتند تا برای بچه های نسل امروز که اکثرشان همه چیز را زود و سریع می خواهند پند آموز باشد. ایشان از سن سیزده سالگی از نایین به تهران برای کار کردن می آیند و با چالشهای زیادی دست و پنجه نرم کرده اند که در قالب خاطراتشان این موارد را آورده اند. فردای آن روز رهسپار منزل پدری شدیم و در بدو ورود به فرودگاه مهر آباد با داریوش فرهنگ، هنرمند نامی کشورمان مواجه شدیم. از او خواهش کردیم با او و ملیکا فسقلی عکسی یادگاری بگیریم. با روی بسیار خوش پذیرفت. ملیکا کوجولو دوست داشت برود بغل ایشان! روابط عمومی بچه مان خیلی قوی است ماشالا! پرواز بدون تاخیر انجام شد و ملیکای چهارماهه ما تا انتهای پرواز خوابید. فعلا چند روزی در منزل پدری هستیم و ملیکا کوچولو دل از پدربزرگ و مادربزرگش برده است! اگر عمری باقی بود در بازگشت از سفر و بعد از تعطیلات باید به هند بروم برای یک سخنرانی علمی در همایش انجمن کتابداران تخصصی. متن سخنرانی را با خود آورده ام که رویش مطالعه کنم و برای ساختن اسلایدهایم ایده بگیرم. دکتر زین العابدینی عزیز هم در این سفر با من خواهد بود و وی نیز سخنرانی خواهد داشت. بعد از چند روز استراحت جسمی و فکری، باید دوباره نوشتن را از سر بگیرم. فردا انشاله برای طرح عیدانه به سراغ کتابفروشی ها می رویم و بعد سفره کتابی مان را مثل پارسال می چینیم. امشب کتابی خواهم خواند از سیمین دانشور که مجموعه داستان های کوتاه است. برای ملیکا کوچولو هم کتابی خواندم درباره علت زلزله و نیز آشنایی با لایه های زمین! امیدوارم فهمیده باشد! شبی بارانی و سرد را داریم و کتاب خواندن با یک فنجان قهوه لذت دارد...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٠۳ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم