کتابداران فردا

در راه دهلی

از دیروز هوای تهران بارانی شده. باران زیبا و بهاری و با برکت. هوا هم سردتر شده. شش تا هشت درجه سردتر از روز قبل. روز اول کاری بعد از تعطیلات نوروزی همه آمده بودند جز دانشجوها. تک و توک می توانستی دانشجویی ببینی. بسم الله گفتم و وارد اتاقم شدم. خب همه چیز مثل قبل هست! مثل روز 28 اسفند! 15 روز قبل! رایانه را روشن کردم. از خاموش بودن چراغ مانیتور فهمیدم مشکلی هست! مثل اینکه مانیتور رسماَ به مرخصی همیشگی رفته و دیگر کار نمیکند. کارهایم را بردم در سایت دانشکده انجام بدهم. چک کردن نامه های اداری و دیگر کارها. ساعت هفت و نیم برای صبحانه کاری سال جدید به سالن طبقه دوم رفتیم. بیشتر همکاران آمده بودند. آقای دکتر مظاهری رئیس دانشکده سال جدید را تبریک گفتند و آرزو کردند که سال جدید پر از سلامتی و آرامش باشد و پرتلاش تر و با انگیزه تر باشیم. حوالی ساعت یازده به سالن ابوریحان رفتم. دید و بازدید نوروزی دانشگاه و هیات رئیسه. تا ساعت یک آنجا بودم و با همکاران خوش و بش می کردیم. باران هنوز شدید می بارید. حدود ساعت 3 رفتم منزل. کمی خرید داشتیم که از بازار تره بار اختیاریه تهیه کردم. ملیکا کوچولو هنوز خواب بود. دقایقی بعد بیدار شد و لبخند قشنگش خستگی را از تنم به در کرد. ولی شب به زحمت خوابید با هزار ترفند خواباندمش! شبف وسائل سفر هند را نهایی کردم. اولین بار هست بدون همسرم به همچین سفری می روم. برایم تلخ و سخت است. روز بعد در دانشگاه کارهای شخصی و اداری ام را انجام دادم و حدود ساعت دو و نیم به سمت فرودگاه امام خمینی حرکت کردم. خیابان ها خلوت بودند. من هم آهسته می رفتم عجله ای نداشتم. از مسیر خلوت و بعد سرسبز اتوبان قم و آفتاب نیمه گرم استفاده می کردم. ساعت چهار و ده دقیقه رسدیم فرودگاه و تشریفات اداری مراحل پرواز انجام شد. به سالن ترانزیت رفتم و مشغول مطالعه شدم. مادری در آن جا برای دخترش دیکته می گفت برایم جالب بود. سالن ترانزیت خلوت بود و فقط چند تا خانم میانسال چینی که داشتند با ورق هایی بازی میکردند سالن را روی سرشان گذاشته بودند. گویا یکی شان جر زده بود و بقیه شاکی بودند! نمیدانم! کم کم نوبت پرواز ما شد. صندلی شماره 28 کنار پنجره. تا دهلی سه ساعت پرواز بود. هواپیما نزدیک به بیست دقیقه روی آسمان دهلی چرخید تا فرودگاه خلوت شود و بتواند بنشیند. باران شدیدی می آمد و در آسمان صاعقه می زد. هر لحظه منتظر بودم یکی از این صاعقه ها به ما بخورد! هواپیما کجکی فرود آمد و به هرترتیبی بود در محل خودش توقف کرد. کارهای وارسی گذرنامه سریع انجام شد و چمدانم را از بار گرفتم و از گیت شماره شش طبق قرار قبیل پی کی جین خارج شدم. یک نفر عکس مرا دستش گرفته بود و صدایم زد. گویا راننده دانشگاه بود و دنبالم آمده بود. هوا خنک بود و باران می بارید. به پارکینگ فرودگاه رفتیم و سوار سوزوکی شیکی شدیم. در راه هرچی از راننده می پرسیدم منگ جوابم می داد. آخر سر بنده خدا گفت نو انگلیش! دیگر تا مقصد چیزی نگفتم. بوق های الکی و ممتد کلافه کننده بود. سگها را می دیدم که در خیابان جولان می دهند و یاد دو سال پیش افتادم. بالاخره ساعت سه صبح رسیدیم به مهمانسرا. مسئول پذیرش خواب بود و با خواب آلودگی کارهای پذیرش را انجام داد. آمدم به اتاقم و بعد از سد جوع مشغول نوشتن شدم. دو ساعتی وقت دارم بخوابم. فردا صبح برنامه مقدماتی همایش است و بعد ساعت 14 عازم چندیگر می شویم.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٦ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم