کتابداران فردا

فدای تو تهران!

ادامه سفرنامه هند...

بالاخره یک جایی طاقتم طاق شد و از راننده پرسیدم آخه کی میرسیم؟! چقدر توقف میکنی؟ مگر حالا این سی ان جی چه مشکلی داره؟ منفجر میشیم؟ خطرناک هست؟! گفت نه! همینطوری خواستم درستش کنم. از خستگی کلافه بودم. کوله پشتی سنگین روی پایم بود و کنارم چمدان. ماشین هم تنگ. سه چهار تا عوارضی سر راهمان بود. یک جا برای استراحت نگاه داشت و کمی چای نوشیدیم و استراحت کردیم و  دوباره به حرکت ادامه داد. یک ساعت دیگر دهلی بودیم. کمی جلوتر با ترافیک سنگینی مواجه شدیم. گله ای گاو از اتوبان رد میشد و پلیس ماشین ها را نگه داشت تا حیوانات عبور کنند. در راه به ساختمانهای کنار اتوبان نگاه میکردم. اکثرا یا مدرسه های بزرگ بودند یا دانشگاه! مثلا مدرسه بزرگ خلاقیت. یا شهرک دانشگاهی گاندی. برایم جالب بود. داشت چرتم می برد که راننده دوباره توقف کرد. یک کارت شناسایی نشان داد و مامور دریافت هزینه عوارضی پولی نگرفت. بعد هر سه نفرشان بلند خندیدند! کمی بعد، دوباره به یک عوارضی رسیدیم. این بار کلکشان نگرفت و غر غر کنان عوارض را دادند. نیم ساعت بعد راننده گفت ولکام تو دلهی! از ترافیک سنگین و بوقهای ممتد فهمیدم که رسیدیم دهلی. خدا روشکر کردم به سلامت رسیدیم. کمی بعد یکی از سرنشینها گفت برای شما تا فرودگاه تاکسی می گیریم. بعد تماس گرفت با جایی مثل اسنپ در ایران که بهش می گفتند اولا (OLA). گفت چند دقیقه دیگر جلو فلان ایستگاه هست. دقایقی بعد به محل مورد نظر رسیدیم. گفتند که اگر مشکلی پیش آمد با دکتر جین تماس بگیرم. راننده تاکسی که بهش برخورده بود گفت هیچ مشکلی رخ نمیدهد! خداحافظی با این دوستان که زحمت کشیدند کردم و گفتم انشاله بیایید ایران زحمتتان را جبران کنیم. سوار تاکسی شدم. سعی کردم با او صحبت کنم که کمی وقت بگذرد. یک ساعت دیگر به فرودگاه می رسیدیم. راننده خیلی یواش می رفت و خونسرد بود و البته انگلیسی بلد نبود. پس ترجیح دادم سکوت کنم. دل ضعفه عجیبی داشتم. از ظهر دیگر هیچ نخورده بودم. در منطقه دهلی کهنه بودیم که در ترافیک وحشتناکی گیر کردیم. بوووووق.. بوووق. سرم دیگر داشت درد می گرفت.

فقط صدای بوق. انگار با بوق باید حرکت کرد. با بوق چرخید. با بوق سلام کرد. آبنباتی را از جیبم در آوردم و مکیدم. کمی قندم بالا آمد. بالاخره ترافیک را رد کردیم. به ایندین گیت رسیدیم. کمی هوا بهتر شد. به راننده فهماندم دیرم شده و کمی سریعتر برود. دیگر گازش را گرفت و دقایقی بعد فرودگاه بودیم. البته چون مسیر را بلد نبود از روی نرم افزار Waze مسیر را پیدا می کرد. نگران بودم حالا چقدری میخواهد بگیره؟! حدود سی کیلومتر رانندگی کرده بود ولی مبلغی که گفت حدود 360 روپیه بود. پول را دادم، یک گاری برداشتم چمدانم را رویش گذاشتم و رفتم داخل بخش خروجی فرودگاه. اول مانیتورها را برای بررسی پرواز نگاه کردم. هنوز نوبت چک این ما نبود. خیلی گرسنه بودم. رفتم سراغ یک غرفه ساندویچی و یک همبرگر سبزیجات و یک نوشابه خوردم. حالم خیلی بهتر شد. دیگر سرگیجه نداشتم. ولی هنوز دو ساعت تا پرواز مانده بود. با خود گفتم ای کاش دیروز چک این را آنلاین انجام داده بودم فراموشم شده بود. در سالن فرودگاه گشتم و دیدم کانتر بی برای ایرلاین ماهان است. رفتم گوشه ای نشستم و یادداشتهایم را نوشتم. کمی بعد رفتم به سمت کانتر. دیدم جمعی از ایرانیان صف کشیدند. من هم داخل صف رفتم. کم کم خدمه های کانتر امدند. نفر چهارم بودم. یک نفر اول پاسپورتها را و بلیط را چک میکرد. خوب شد از بلیط پرینت گرفتم! یک نفر هم برچسب برای کوله پشتی میداد. جمعیت مسافران تهران کم بود. چمدان را که گذاشتم کارمند بخش مربوطه گفت پرواز ساعت دو صبح است به جای دو و چهل دقیقه. زودتر باید بروید. گیت خروجی هم ده است. کارت پرواز را گرفتم و رفتم به سمت بازرسی. دوباره پاسپورتها چک شد و از صف طولانی که همه ملل در آن صف بودند گذشتم. مرحله بعد یک بازرسی دیگر بود و باز وارسی گذرنامه ها. باید لپ تاپ را در می اوردم و از گیت رد میشدم. مشکلی نبود. دیگر بازرسی ها تمام شد. رفتم به فری شاپ تا کمی سوغات بگیرم. در طول همایش فرصت نکردم چیزی بگیرم. کمی شکلات، سرسویچی، مگنت نماد دهلی و چند جعبه کوچولوی شیرینی گرفتم. فروشنده فکر کرده بود سرمایه دارم و هی میخواست جنس قالب کند! زیر بار نرفتم. خریدها تمام شد و رفتم به سمت گیت. از روی مانیتورها فهمیدم گیت ما تغییر کرده. تشنه ام شده بود. یک آب معدنی گرفتم. کم کم ایرانیان جمع شدند و بعد نوبت به سوار شدن ماشد. باز هم بررسی گذرنامه و کارت پرواز! صندلی من 22 بود و یک هندی هم کنارم نشسته بود که میگفت کارمند پالایشگاهی در ایران بوده قبلا. احساس کردم حالم  دارد به هم میخورد. کم کم هواپیما پرواز کرد. خلبان گفت چهار ساعت تا تهران پرواز طول می کشد. کمی خوابیدم. نوبت شام شد که چلو مرغ بود. کمی که غذا را خوردم احساس کردم حال تهوع دارم. صندلی ام را عوض کردم و کنار دستشویی رفتم. نیم ساعتی سر پا بودم که اگر مشکلی پیش آمد سریع به دستشویی بروم. سرگیجه شدید ناشی از فشار چند روزه همایش و سفر با ماشین را داشتم. سرانجام خوابم برد و وقتی بیدار شدم روی آسمان تهران بودیم. هواپیما به نرمی نشست و خدا را شاکر بودم به سلامت رسیدیم. هوای خنک تهران روحیه ام را عوض کرد. چمدان را تحویل گرفتم و بعد به پارکینگ رفتم و با روآی نوک مدادی مان به سمت منزل حرکت کردم. واقعا فدای ایران و فدای تهران! آن روز را به دانشگاه رفتم و کلاسم را برگزار کردم ولی از فرط خستگی ظهر به منزل برگشتم و دیگر استراحت کردم تا فردا. چه سفری بود حسابی خسته شدم. ولی نه باید دوباره تلاش کنم. از فردا کوشش بسیار به از خفتگی شروع می شود! 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۸:۱٦ ‎ب.ظ ; یکشنبه ٢٧ فروردین ۱۳٩٦
Comments نظرات () لینک دائم