کتابداران فردا

ازخودمان بدمان آمد

اين جمله را از هانس كريستين اندرسن خوانديم و از خودمان متنفر شديم. كنجكاو شديد نه؟ اشكال ندارد اين جمله را فعلا بخوانيد:
(( يك وقت بسيار گرسنه بودم و هوا سرد بود. پوشش كافي نداشتم. چند سكه بيشتر توي جيبم نبود. با آن پول يكي ازكتابهاي ((والتر اسكات)) را خواندم و بعد هم گرم شدم و هم سير)) حالا ديديد؟ آن وقت ما مي خواهيم مردم خودرا كتابخوان باربياوريم. اگر يك سري به شيراز آمديد، يك جمعه به بولوار چمران بياييد. مردم خود را براي يك لقمه همبرگر پاره پاره مي كنند. بعد هم همانند موجودات زبان بسته پشمالو كه به صداي ني عادت دارند(!)، روي چمنها مي نشينند و دوپيازه آلو مي خورند. غير شيرازيها بدانند كه اينجا به سيب زميني مي گويندآلو! مگر اشكالي دارد؟ اين كه گذشت. فردا صبح همانجا بياييد تا آثار تمدن اصيل را ببينيد. بگذريم. كسي كه حاضر است 4ساعت توي صف براي يك همبر كوچولو بال بال بزند، وقتي اسم كتاب و غيره مربوط به آن بيايد، آه از گراني كتاب و غيره مربوط به آن مي كشد و فغان از اينكه وقت نداريم مطالعه كنيم. حالا خودتان قضاوت كنيد. به قول دبير انجممان كه در شماره 5و6 يك سرمقاله زيبا نوشته بود، ((چرا؟))

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٠٤ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۱٤ اردیبهشت ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم