کتابداران فردا

امسال نيز يکسره سهم شما بهار....

 داود (ساويسا) مهوار مرادي نويسنده، شاعر و همکار فعال و عزيز شورای کتاب کودک در فروردین ماه سالی که روزهای آخر آن را سپری میکنیم دار فانی را وداع گفت و بر دل کتابداران ایرانی داغی بزرگ و فراموش ناشدنی نهاد. روز ۲۰ اسفند سالگرد تولد این عزیز از دست رفته بود و دوستانش بر سرتربت او جمع شدند و یادش را گرامی داشتند. از نوشته‌هاي او مي‌توان "... و باز هم شاهزاده کوچولو"، "روز معلم" و "سرزميني ديگر" را نام برد. متنی را که از نظر خواهید گذراند نوشته خانم مکتبی فرد است که به یاد عمو مهوار نوشته و به او تقدیم کرده است. از خانم مکتبی فرد بسیار ممنونیم و برای آمرزش روح عمو مهوار عزیز دعا میکنیم:

عيدت مبارک، عمو مهوار

سلام عمو

ممنون که مرا هم برای جشن تولدت دعوت کردی. آخر دلم خيلی برايت تنگ شده بود، اما راستش را بگويم اصلن يادم نبود که همين روزها تولد توست. کيک تولدت خيلی خوشمزه بود. حامد مثل هميشه سنگ تمام گذاشته بود. حالا چی می شد خودت هم بودی و از کيک تولدت می­خوردی؟ ترسيدی خريدنش را بيندازيم گردن خودت؟ يا ترسيدی که آوار شويم توی خانه­ات؟بابا تو که اينقدر خسيس نبودی، آخر آدم برای يک کيک تولد از اين کارها می­کند؟ تازه عوضش کادو هم بهت می­داديم! يک کتاب خوب برايت می­آوردم، که بنشينی بخوانی و کيف کنی. يا شايد هم يک خودکار قشنگ که داستان­هايت را با آن بنويسی. آخر تو انقدر کتاب خوانده­ای که کتاب خريدن برايت، خيلی سخت است. چطور می­شود برای کسی که به عالم و آدم کتاب معرفی می­کند، و کتاب­های آدم بزرگ­ها را هم نمی­خواند، کتاب انتخاب کرد؟! اصلن همان گلدان­های پامچال که برايت آوردم، از همه چيز بهتر است.

اما حقيقتش را بگويم عمو، اين روزها، بيشتر به رفتنت فکر می­کردم. آخر کم کم دارد بهار می­شود. عيد از راه می­رسد. نمی­دانم از اثر زندگی در خوزستان است، يا تداعی عيد با رفتن تو، که انگار از آمدنش خيلی خوشحال نيستم. می­دانی؟ حس می­کنم، برای کسانی که در جنوب زندگی می­کنند، بهار خيلی هم خوشايند نيست، چون آغاز گرمای سوزان تابستان است. ما اينجا از مدت­ها قبل بهار را حس کرده­ايم. بهار ما وسط زمستان می­آيد. اينجا سرزمين عجيبی است. خيلی چيزها غير قابل پيش­بينی است، اما تو از همه اين­ها غير قابل پيش­بينی­تر بودی انگار!

چند روز بيشتر به شروع سال نو باقی نمانده است. پارسال همچين روزهايی هنوز اينجا بودی. شايد از همان موقع­ها داشتی نقشه رفتنت را می­کشيدی. شايد هم يک دفعه به سرت زد که بروی، نمی­دانم! من در اين يک سال خيلی چيزها ازت ياد گرفتم. مهم­ترين شان آن بود که حتمن به آدم­هايی که دوستشان دارم، بگويم که دوستشان دارم و حتمن به آنها هديه بدهم. آخر عمو، تازه بعد از رفتنت يادم آمد که هيچ وقت هديه­ای به تو نداده­ام! اين خيلی بد است که آدم پول­هايی را که می­توانسته با آنها برای دوستش هديه بخرد، برايش خيرات کند!

می­خواستم يک يادداشت خيلی خنده­دار برايت بنويسم. بببخشيد! اما هر کار کردم نشد! آخر چطور می­توانم از ميان انبوه افکار خط خورده­ام، که هر روز و هر روز به ياد تو با بغضی فرو خورده در سرم دور می زنند، جمله­های خنده­دار بيرون بکشم؟! شايد يک روزی بتوانم. اما هنوز زود است. چون هنوز دردی را که بعد از شنيدن خبرت، در کمرم پيچيد، فراموش نکرده­ام. آن وقت بود که فهميدم وقتی می­گويند داغ جوان کمر آدم را می­شکند، يعنی چه! اما اين من اين يادداشت را شروع نکردم که اين­ها را بگويم. می­خواستم قبل از آنکه همه درگير شلوغی­های سال نو و ... بشويم، بهت بگويم: عيدت مبارک! عمو مهوار. 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ٢۳ اسفند ۱۳۸٥
Comments نظرات () لینک دائم