کتابداران فردا

آن خانه پرستيد كه پاكان طلبيدند...

شنبه­ هفته گذشته مراسم بزرگداشت توران ميرهادي بانوي اول شوراي كتاب كودك در ايران در فرهنگسراي ابن سينا برگزار شد. در اين مراسم باشكوه جمع كثيري از علاقه مندان ايشان حضور داشتند و به نحو شايسته اي از خانم ميرهادي تقدير كردند. اين مراسم با سخنراني هاي آقايان محمدي- عمراني-باقرزاده-دكتر حري و خانم نوش آفرين انصاري(منبع انرژي مثبت براي كتابداران) و خود خانم ميرهادي و نيز اجراي يك برنامه سي دقيقه اي موسيقي به مدت دو ساعت انجام شد. همگان از اين مراسم لذت بردند ولي..... حاشيه هاي اين مراسم نيز در نوع خود بي نظير و به ياد ماندني بود! قرار بود كه مراسم ساعت پنج و نيم آغاز شود ولي گويا قرار نيست كه كارها سروقت شروع شود و حتما بايد جماعتي را رنج داد تا كارها رديف شود. اين مراسم نيز با تاخير شروع شد و جماعتي كه به شوق توران آمده بودند در گرماي مسكين كش در حال تبخير شدن بودند...قلم آقاي محمدي ستودني و شيوا و خواندني است ولي نه براي يك محفلي كه عده اي سرپا ايستاده اند و عده اي روي زمين و عده اي هم در پياده رو هستند! اين ميكرفن چيست كه وقتي جلوي آن قرار مي گيريم جوگير مي شويم؟! به قول يكي از دوستان جاي خانم... خالي بود!(بدون سوگيري)

 

 مجري برنامه سهيل محمودي- همان سبيلوي مهربان كه او را با برنامه باكاروان شعر و موسيقي مي شناختيم در انتهاي برنامه تعجب همه را برانگيخت و توي ذوق شاعري زد كه در مدح خانم ميرهادي شعري را سروده بود...البته قضيه ((عرض كردم كه سه بيت...!!) را هم ميدانيم ولي خب به هرحال شايد بهتر بود كه...بگذريم(بحث اخكايي مي شود!). به هرحال اين مراسم با خوبي و خوشي تمام شد و بعد همه رفتند خانه هايشان!

رئيس مي خواهد...

با كتابداران يكي از كتابخانه هاي معروف صحبت مي كرديم. كمي كه گذشت دردلش بازشد و ما هم حرفهايش رو مي نوشتيم! كمي بعد دچار عذاب وجدان شديم و بهش گفتيم: هي فلاني! زندگي شايد همين باشد! حرفهاتو مي گذارم توي وبلاگ! اشكالي ندره؟!! بدون هيچ مقاوتي گفت:... نه... بگذار.. القصه اين كتابدار مي گفت: روزهاي اولي كه وارد كتابخانه .... شدم خيلي ذوق و شوق داشتم و از صبح تا عصر بدون وقفه و با انرژي كار مي كردم... پر از ايده هاي تازه بودم و هرروز با فكر تازه و نيروي تازه اي سركار مي آمدم... روزي تصميم گرفتم ايده هايم رو با رئيس درميان بگذارم.. وقت ملاقات گرفتم و با ذوق و شوق وارد دفتر شدم و بعداز مقدمات ايده هايم رو مطرح كردم. رئيس كمي نگاهم كرد و جدي گفت:....فلاني.. برو به كارهايت برس... توي كار اين كتابخانه دخالت نكن... آب سردي بود كه ريختند رويم... با دلخوري برگشتم سركارم..ولي از آن روز به بعد خيلي چيزها را توي كتابخانه مي ديدم. از كارهاي اضافي..هزينه هاي بيخودي... آمارهاي نادرست... فهميدم كه همه سركاريم... ديگر صبح را غروب كردم و كاري نداشتم كه توي اين كتابخانه چه مي گذرد... دوباره كاريها و موازيهاي رئيس به من ربطي ندارد... صبح را غروب مي كنم... همين... چون رئيس اين را مي خواهد...

اطلاع شناسي را تنها نگذاريم...

اطلاع شناسي به عنوان تخصصي ترين و علمي ترين نشريه كتابداري ايران كه خيلي سريع به واسطه كادر حرفه اي و متخصص و كارآمدش ميان جامعه كتابداري ايران جايش را باز كرد نياز به حمايت دارد... فراموشش نكنيم و با آبونه شدنش نگذاريم كه اتفاق ناگواري براي اين نشريه رخ دهد....

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٤٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٥ امرداد ۱۳۸٦
Comments نظرات () لینک دائم