کتابداران فردا

مرگ براي تو بودن است

همانطور كه وعده داديم قرار است مقالات و برخي مطالب نشريه دانشجويي بخش ما به نام ((اطلاع رسانان)) دراين وب لاگ آورده شود. اين بار قرار است كسي را معرفي كنيم كه زود آمد و زود پرپرشد.
((محمد هادي محسني)) درسال 1345 درشيراز متولد شد. پس از پايان تحصيلات دوره متوسطه درسال 1368 دررشته علوم تربيتي ازدانشگاه شيراز فارغ التحصيل شد و طي آزموني دركتابخانه ملاصدرا مشغول كارگرديد. آنگاه درسال 1370 درمقطع كارشناسي ارشد علوم كتابداري و اطلاع رساني گرايش پزشكي درتهران پذيرفته شد و درسال 1374 فارغ التحصيل شد. وي در دانشگاههاي اصفهان و چند سال اخير شيراز به تدريس برخي واحدهاي كتابداري مشغول شد و بعد هم رياست كتابخانه ملاصدرا را عهده دار شد. با تلاش بي وقفه ايشان كتابخانه ملاصدرا اعتباري تازه يافت و اولين كتابخانه خودكار درشيراز شد.
درسال 1381 - ترم پائيز- با ايشان واحد ((بانكهاي اطلاعاتي)) داشتيم. هنوز يك ماه از شروع كلاسها نگذشته بود كه خبر پرپر شدن وي و همسرش كه ايشان هم تحصيلكرده دررشته شيمي بود- دريك سانحه رانندگي مارا درغم و اندوه فرو برد. چهره مهربان - تلاشهاي ايثارگرانه و صداي گرم و ته لهجه شيرين شيرازي اش هرگز ازياد ما نمي رود. او رفت و مارا دراين دنياي پرازسختي و رنج تنها گذاشت . روح وي و همسرش شاد.
مطلبي كه خواهد آمد نوشته خانم محبوبه حسن شاهي فارغ التحصيل رشته كتابداري است كه درشماره جديد نشريه و ويژه نامه استاد محسني چاپ شد.
هنوز گلي كه به همسرت هديه دادي پژمرده نشده. نمي آيي آب گلدان را عوض كني؟ اين گل تنها- منتظر است تا دوباره به نازنين تقديمش كني. استاد. امروز امتحان داريم . چرا نيامدي؟ شايد برگه ها را گم كردي. اما نه. دقت جزئي ازوجود شماست.
استاد حالا كه دير مي آيي وقت داريم روي دسته هاي صندلي تقلب بنويسيم. اكنون منتظريم صداي قدمهايت درگوشهامان بنشيند. چرا چيزي نمي شنويم؟ شايد به خاطر شب بيداري هاي امتحان باشد. شايد به خاطر تقلب ها ناراحت شديد. ما نمي خواهيم شما ناراحت باشيد. همه دسته هاي صندلي را پاك مي كنيم. حالا بهانه اي براي نيامدن نداري.
نگاه كن حتي صندلي پشت ميز هم انتظارت را مي كشد تا خستگي ات را بكاهد. شايد فكر مي كني صندلي كثيف است. همه بچه ها چند دفعه تميزش كردند.
چندتا ماژيك هم آورديم. تخته كلاس هم مشكلي ندارد. فقط مي خواهد با خط زيبايت بنگاري: بنام خدا.
همه به هم سفارش كرديم كه سركلاس حرف نزنيم. هيچ كس هم آخر كلاس نمي نشيند. ما مي خواهيم درس شمارا هزار بار تكرار كنيم.
استاد چرا با كبوتري كه بي اجازه آمد توي كلاس رفتي و ديگر هم بازنگشتي؟ بيا، بيا كارت عضويت ما را پاره كن. ما نمي خواهيم به كتابخانه اي برويم كه شما رئيسش نباشي.

undefined
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٢
Comments نظرات () لینک دائم