کتابداران فردا

از خاکستری تا کتابداری

در ایستگاه کتابخانه ملی در انتظار سرویس روزنامه همشهری را ورق میزدیم. صفحه نیازمندیها را باز کردیم. نگاهمان رفت به صفحه ای که مربوط به کاریابی بود. رشته ها طبقه بندی شده بودند و در هر ستون از رشته ها فردی مشخصات خود را داده بود و درخواست کار کرده بود. از روی کنجکاوی ستون گوناگون را جستجو کردیم. حسی میگفت باید رشته کتابداری هم در این ستون باشد. و...بود..حس خاکستری رنگ به وجودمان رسوخ کرد.  یاد صحبتهای چند وقت پیش با دکتر فتاحی و عمرانی در یک حلقه دوستانی سرپایی افتادم... چه میتوان کرد؟ چه باید کرد؟ فقط میدانم نباید ناامید بود و بی تحرک...بگذریم...این سرویس هم آنقدر تاخیر کرد که یادمان آمد دوپای سالم داریم و بهتر است در این هوای اول صبح از این سلامتی بهره ببریم...در اتاق شماره ۴ همزمان با انجام کارها لب تاب در حال زمزمه کردن ترانه((هیچ چیزی نبینه یا اگه چیزی دید خم به ابرو نیاره )) بود که دوستی که خاطرش خیلی عزیز است دیروز هدیه داد. تق تق ضربه زدن به شیشه در اتاق عوالم خیال را به هم ریخت و فردی میانسال سراغ کتاب تاریخ ترکمانچای را ازمان گرفت و شماره ای دستمان داد...خواستیم بگوییم از کتابدار بپرسید که زبان نچرخید... و آنگاه...بعد از مدتها میان قفسه ها گشتن و کتاب را به دست مشتری دادن حس خوب کتابدار بودن را جای آن حس خاکستری رنگ کرد...

 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ٥ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم