کتابداران فردا

ده سال پیش...

ده سال یعنی یکدهه. طی ده سال خیلی چیزها تغییر میکند. خیلی اتفاقها می افتد که اصلا فکرش را هم نمی کنیم. درست ده سال پیش نیمه شهریور سال 1378 رسما وارد دنیای کتابداری شدیم. انتخاب دوم. دانشگاه شیراز. آن زمان هنوز اینترنت مثل الان همه گیر نشده بود. مردم مقابل دکه های روزنامه فروشی صف می کشیدند همدیگر را گاهی لت و پار می کردند تا ویژه نامه سازمان سنجش را بگیرند. گاهی صدای فریاد یکی دو نفر به آسمان برمیخواست: هوراااااااا....قبول شدم...قبول شدم... و همراهش غش و ضعف بود که رخ می داد و گاهی صدای ضعیفی می آمد که: نه..امسالم قبول نشدم و مجددا حرکت فیزیکی اش توام با کاهش قند و فروافتادن بر روی زمین بود. مشاهده هردو منظره روحیه بنی آدم را دچار تزلزل ناخواسته می کرد..خبر به صورت امداد غیبی به ما رسید! در صف بودیم که یکی از اقوام ما را دید و فریاد کنان ما را در آغوش کشید و ما نیز حیران و هاج و واج!


بنده خدا فقط مطمئن شده بود که قبول شدیم ولی نمیدانست چه رشته ای! کد را که دیدیم فهمیدیم که انتخاب دوم مورد تایید واقع شده است و آنجا بود که نفسی راحت از سینه برون آمد! خبر به دوردست ترین آشنایان بدون بهره گیری از هرگونه بنگاه سخن پراکنی رسید و موج تبریکات بود ( نه به صورت مکزیکی) که رسید. نه کسی اخمی کرد که این چه رشته ای است و نه کسی خندید. خوشنود و رستگار برای انتخاب وارد به دانشگاه رفتیم. دوران دبیرستان به صورت نظام قدیم سپری شده بود و کوچکترین اطلاعاتی از اصلطلاحات ترم- واحد-پاس کردن و نظایر آن نداشتیم اما جوانی بود که تازه واردها را در ثبت نام یاری می کرد. جوانی خوشرو و خوش برخورد و با حوصله. فکر نمی کردیم که روزی با او در مقطع دکتری همکلاس شویم و شاید ایشان نیز فکر نمی کردند که روزی در همان گروه کتابداری به تدریس مشغول شوندو بعد از سالها سرپرستی دانشکده خبر را عهده دار شوند. آقای علی حمیدی.

اولین استاد آقای احمدی لاری بودند که نقش مشاور در گزینش واحدها را داشتند. بسیار جدی در کار. شوخ و کاربلد. هر چه در سازماندهی داریم از ایشان است.

اولین کلاس با زنده یاد خانم فرزین. چهره خندان مادرانه او با اینکه هرگز مادر نبود و نشد از یادمان نمی رود. کسی که همه را تشویق کرد فراتر از اطلاعات سرکلاس مطالعه کنند. کسی که همه را به ارائه شفاهی در اولین ترم تشویق می کرد و هرگز طی این چهارسال گرهی به ابروانش نیافتاد. روحش شاد.

سالها گذشت و بعد از چهارسال با اعلام نتایج کارشناسی ارشد ترک دیار کردیم و راهی سرزمین نخل و گرما و شرجی شدیم. دوران عجیبی بود. کار و کار و کار. انرژی مضاعفی به ما داده بودند اساتید آنجا. انگیزه ای باور نکردنی. خوشحال بودیم که وقت را به بطالت نمی گذاریم. آدمهای تازه تجربه شدند. مکانهای تازه دیده شدند. دانسته های تازه اضافه شدند. پستی ها و بلندی های متفاوت...و بعد دفاع از رساله...

مدتی توقف. یک سال. ورود به دانشگاه علوم پزشکی. کسب تجربه. تجربه تحقیق- تدریس- نبرد با محیط اداری...و چالشهای آن..پایانی دیگر..ورود به دوره دکتری..آغازی دیگر..و تاامروز. نگاه می کنیم این همه سال. ده سال شیرین. ده سال خوب. گذشت و گذشت. هنوز اول راهیم.اول راه...به همین راحتی. ده سال گذشت...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ ; شنبه ٢۱ شهریور ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم