کتابداران فردا

این زمینه های اطلاعاتی

این قطار درجه دو و ارزان قیمت سمنان به تهران عجیب قطاری است. اگر از یک هفته قبل بلیط ابتیاع کرده باشید که فبهالمراد. ولیکن اگر به هر دلیلی نتوانسته باشید بلیط تهیه کنید دیگر کارتان تمام است! مجبورید که یا در قطار به مدت سه ساعت و خورده ای راه بروید، یا در بین محل اتصال واگنها کز کنید یا اینکه بگردید تا یک جای خالی و دست نخورده بیابید و سریعاً آن را غصب کنید! با این همه، چه بلیط داشته باشید و چه نه، مهم یک سفر دیگر است تا به اصل ((بسیار سفر باید..)) پایبند باشید. در همین سفرهاست که نکات جالبی می شود آموخت، می توان دید و می توان تجربه کرد. آدمهای مختلف، مکانهای مختلف و برخوردهای مختلف. آدمهایی با موهایی سیخ و هیبت آدمهای برق گرفته، آدمهایی که ساکت از پنجره قطار به بیرون خیره شده اند، آدمهایی که آرام و معصوم خوابیده اند، آدمهایی که به هم بطری آب معدنی پرت می کنند تا یک تفریح سالم (!) کرده باشند و آدمهایی که...نه انگار تمامی ندارد..همه جور مسافر..با همه جور فکر و برخورد. فقط باید نشست و با دقت این جامعه چندهزار نفری قطار را تماشا کرد.

این هم یکی از محیطهایی است که همه جوره میتوانید اطلاعاتی ناب کسب کنید. اطلاعاتی که شاید هرگز دنبالش نروید یا فرصت نکنید در منابع اطلاعاتی مختلف، دنبال آن بگردید. اصل منبع، همینجا و در همین مکانها پیدا می شود.

بگذریم. در یکی از این سفرها، بعد از پایان یک روز کلاسی که در قطار از سمنان به سمت تهران بر می گشتیم، جوانک مسافری با موهای تراشیده، در صندلی مقابل ما نشسته بود و رفتارش کمی غیرعادی بود و تا حدود اندکی جلب توجه می کرد. کم کم سر صحبت را با نفر بغل دستیش باز کرد. ما نیز قصد استراق سمع نداشتیم، اما ناخودآگاه گوشها را تیز کردیم ببینیم چه می گوید و چه چیزهایی بینشان رد و بدل می شود و وانمود کردیم که در حال جدول حل کردن هستیم!

القصه، جوانک مزبور داشت می گفت که: (( بله، من زندانی ام. از شاهرود دارم میام. مرخصی گرفتم. کارم خرید و فروش هروئینه! و مدتیه که زندانم. توی زندان وقتی بندهای مختلف با هم دعواشون می شه یک وسیله تیز و برنده لازمه)) و یک جسم خیلی کوچک اندازه بند انگشت از جیبش در آورد و گفت: ((این توی زندان بین زندانیها ده هزار تومن قیمتشه! گاهی پیش میاد که سرقتی ها و قتلی ها می افتند به جون همدیگه! این جور وقتها باید هم بندیها پشت هم باشن. اگر کسی از یک بند کتک بخوره یا بلایی سرش بیاد، غرور بند می شکنه!)) و خلاصه چیزهایی دیگری گفت که در این رسانه، قابل اکران نیست! این جوانک، سرجای خودش بند نبود و مرتب به این ور و آنور می رفت تا اینکه ایستگاه مورد نظرش پیدا شد و رفت.. کمی با حیرت به همسرگرامی نگاه کردیم و تا پایان سفر، جرات نکردیم اورکت را از تنمان در آوریم، مبادا که شیء خطرناکی را درون جیبمان بگذارد آن طرف سابقه دار! به هرحال، این برخورد غیرمستقیم سبب دریافت اطلاعاتی جالب، هرچند ناخواسته شد و تازه اینجا بود که مفهوم information grouds را به صورت عینی درک کردیم.

 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٦ آذر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم