کتابداران فردا

عضویت در کتابخانه، دعوت به ضیافت کتاب

چند وقت پیش به کتابخانه عمومی نزدیک منزل جهت عضویت مراجعه کردیم. قبل از اینکه وارد کتابخانه شویم، روی درب ورودی آن، شرایط عضویت را خواندیم:

ارائه دو قطعه عکس 3*4

پرداخت مبلغ 2000 تومان به عنوان حق عضویت.

فقط هم دو کتاب امانت داده می شود.

کمی با خودمان فکر کردیم که این کتابخانه عمومی که چیزی جز یک قرائتخانه نیست مگر چه سرویسی می دهد که دو هزار تومان هم حق عضویت می گیرد؟ خدمات مرجع حضوری و مجازی؟ برپایی گردهمایی؟ خدمات اینترنتی؟ خدمات زیراکس؟ بعد از این سبک سنگین کردنها، عطای عضویت را به طور موقت به لقایش بخشیدیم تا بعد...! و یادمان افتاد به سالها قبل از اولین عضویت در کتابخانه!

شش سالمان بود که رفتیم  مدرسه سر کلاس اول دبستان. دبستان منصور بامداد در شیراز. در همان مدرسه ای که مادرمان در کلاس سومش، تدریس می کردند، ما هم سر کلاس اول می رفتیم. بر خلاف خیلی از بچه ها که روز اول مدرسه گریه می کردند، خیلی هم خوشحال بودیم! البته نه از بابت اینکه حالا دیگه با سواد می شویم و می توانیم کتابهایمان را خودمان بخوانیم! از این بابت که خیالمان راحت بود که مادرمان در کلاس دیگری مشغول درس دادند هستند یا اینکه در دفتر مدرسه نشسته اند. خلاصه در نیمه آن سال بود که کمی خواندن بلد شده بودیم روزی هنگام زنگ تفریح، دیدیم دست یکی از دانش آموزان سال سوم، یک کارتی است که به نظرمان قشنگ آمد! بدون اینکه از او بپرسیم این کارت چیست؟ دوان دوان سمت دفتر رفتیم. به مادرمان گفتیم که من از این کارتها میخوااااام! با مهربانی گفتند کدام کارتها؟ و برایشان توضیح دادم. بعد از توضیحات نیم جویده بنده، مادرمان به سراغ مربی پرورشی رفتند. بعد از مدتی هردو خندان آمدند. دو کتاب دست مربی پرورشی بود و یک کارت صورتی رنگ قشنگ! از همانها که میخواستیم! کارت و کتابها را به ما دادند. مربی پرورشی گفت: خب! مبارکه! شما عضو کتابخانه مدرسه شدی! حالا این کتابها رو بخون و هفته دیگه برام بیار! ما که همه حواسمان به کارت صورتی رنگ بود با عجله همه محموله را گرفتیم و از دفتر زدیم بیرون! در منزل کمی با کتابها ور رفتیم! راستش چیزی سر درنیاوردیم! شاید مربی پرورشی فکر میکرد که یک بچه شش ساله را یک کتاب آموزش نقاشی آرام می کند. روز بعد رفتیم به دفتر و کتاب را به مربی پرورشی دادیم و هرچه او گفت کتاب را خواندی چیزی نگفتیم و با ناراحتی از دفتر بیرون زدیم! کارت را هم نمیدانیم چه کردیم. شاید توی اسباب کشیها گم شد شاید هم..نمیدانیم. یادمان نیست!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٦:٥٠ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٥ بهمن ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم