کتابداران فردا

آخرین کتاب جهان چه کتابی خواهد بود؟

تعطیلات نوروز فرصتی مناسب برای مطالعه بود. بی دغدغه و بی هیچ تشویش. در این مدت، دو کتاب مشت خدا و دیگری آخرین کتاب جهان. کتاب مشت خدا، نوشته فردریک فورسایت و ترجمه محمد قصاع بود و موضوع آن به حمله عراق به کویت در سال 1991 بود. البته بحث راجع به کتاب مشت خدا را در این جا مطرح نمیکنم. میخواهم بپردازم به کتاب آخرین کتاب جهان. این کتاب، اثر رودمن فیلبریک و ترجمه سمیه کرمی بود که کتابسرای تندیس آن را منتشر کرده است. رودمن فیلبریک رمان نویس امریکایی و اهل نیوانگلند قبلاً شغلش کارگر لنگرگاه ساختن قایق بود سالها رمانهای اسرارآمیزی برای بزرگسالان نوشته است. خیلی غیر منتظره در یک کتابفروشی چشمم به این کتاب افتاد و عنوان و طرح روی جلدش نظرم را جلب کرد. کمی که کتاب را ورق زدم بیشتر مشتاق شدم بخوانمش. پس فی الفور ابتیاع شد! این کتاب خیلی خاص نوشته شده. یعنی اگر میخواهید وارد دنیای نویسنده و درک ذهنیاتش در این کتاب شوید، باید کاملاً متمرکز باشید. چون خیلی آرام آرام شما را به یک دنیای تخیلی می برد که در نهایت یک تلنگر اساسی به ذهنتان خواهد زد. موضوع کتاب مربوط به صدها سال بعد است. کتاب چنان به زمان آینده رفته که دوران کنونی ما را دوران باستان می­نامد. مفاهیمی مثل انسانیت، محبت، معرفت، شعور، طبیعت، حیات، لذت از با هم بودن چیزی جز خاطرات فراموش شده گذشته نیست. آدمها به دو گروه معمولی ها و اصلاحی ها تقسیم شده اند. معمولی ها درجه پست آدمها هستند که باید همیشه برده باشند، حق خروج از محدوده زندگی شان را ندارند و همیشه باید غارت شوند، اصلاحی ها کسانی هستند که نژادشان تغییر کرده و اصلاح شده هستند و همیشه بهترین ها را در اختیار دارند. اکثر پدیده های طبیعی به صورت هولوگرام است و تعداد معدودی از اصلاحی ها حق دارند از طبیعت واقعی استفاده کنند.

کتاب از زبان پسر بچه ای اسم که چون بیماری صرع دارد اطرافیانش به او غشی می گویند. غشی، کارش غارت خانه های افراد است. او را مجبور کردند که این کار را انجام دهد. فقط او نیست خیلی های دیگر هستند. معمولی ها فکر نمیکنند. در ذهنشان، سوزنهایی فرو می کنند که اسمش ذهن نما یا کاوشگر مغز است و بر اساس این وسیله، کارهایشان انجام می شود. در یکی از شبها که بچه غشی به غارت یکی از خانه ها می رود، خانه پیرمردی به نام رایتر که نویسنده است و به او عمو لثه­ای می گفتند. وقتی غشی میخواست همه چیز رایتر را غارت کند قفسه کتابهای او را می بیند. این بخش از کتاب را عیناً می نویسم. ((می پرسم: اونا چیه! تظاهر به خمیازه می کند و میگوید: چیز با ارزشی نیست. کتابه. همه ش همینه. همان موقع می فهمم که دارد دروغ میگوید. غشی میگوید: دروغگو! جای کتاب توی کتابخانه است یا قبلا بوده. رایتر میگوید: جالبه! تو میدونی کتابخانه چیه. مال خیلی قبل از به دنیا اومدن توئه. حالا دیگه چنین چیزی نیست. هر چی بشنوی باید یادت بمونه.بیشتر مردم، ذهنشون را با کاوشگرهای سوزنی داغون کردن و مغزشون چیز دیگه­ای نگه نمیداره. حافظه بلند مدت مال گذشته هاست. فقط پیرمردهایی مثل من یادشونه.)) در بخش دیگری از کتاب رایتر می گوید: اگر درک را از مردم بگیری، آنها به رفتار حیوونی رو میارن و بعد راحت میشه حیوونا را منقرض کرد. رایتر یا عمو لثه­ای که عرض کردم خودش نویسنده است میگوید من وقتی بمیرم واقعاً نمرده ام چون اثری از من در دنیا باقی خواهد بود که همین برایم بس است و جاودانه خواهم بود. اگر بخواهم کل ماجرای کتاب را تعریف کنم لطفش و لذت مطالعه اش تهی خواهد شد. فقط همین نکته را بگویم که در این کتاب اشاره شده است که اگر روزگاری مردم دیگر حوصله کتاب خواندن نداشته باشند و فقط از وسائل ارتباطی الکترونیکی استفاده کنند (مثل بسیاری از مردم روزگار ما) و ترجیح دهند فقط بازی کنند یا فیلم ببینند چه بلایی سر مغزهایشان می آید؟ همانطور که گفتم شاید کتاب تلنگری برای ماست و شاید برای  نسل آینده! تا فراموش نکنم این نکته را عرض کنم که فیلم این کتاب هم ساخته شده که میتوانید از دیدنش لذت ببرید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٥:٥٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٥
Comments نظرات () لینک دائم