کتابداران فردا

یک روز..صبح

امروز صبح که از منزل خارج شدم، مثل همیشه گذرم از بوستان نارنج بود که در انتهای کوچه محل زندگی ما قرار دارد. چند نفری در حال ورزش بودند و چند نفری هم با عجله می دویدند تا به اتوبوس و محل کار خود برسند. قمری ها، گنجشکها، و کبوترها در حال تناول آذوقه های بازمانده از شام شب نشینان و قلیان کشان بوستان بودند. بین همه این جنب و جوشها، روی تابلوی بوستان، کلاغی قوز کرده و چمباتمه زده بود. این کلاغ با چشمان سیاهش به دوردستها نگاه می کرد و گویا غرق در تفکر بود. شاید هم یأس فلسفی داشت! شاید داشت فکر میکرد امسال هم کول نت پرید! یا به این فکر میکرد که درست روزی که این همه کوبیده ای رفته ای دانشگاه، به ناگه، یادت می آید که دانشگاه در تعطیلات تابستانی است در حالیکه همیشه از نیمه مرداد تعطیلات شروع میشد. شاید...شاید...راستی هنوز یک سؤال ته ذهنم را قلقلک می دهد.چرا اهواز کلاغ نداشت؟!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم