کتابداران فردا

دایی حبیب و کتاب برای بچه ها

اسم دایی حبیب (دایی مادرم) را زیاد شنیده بودم. به خصوص در خاطراتی که مادرم از او تعریف میکردند. میدانستم او در جوانی اش معلم بوده، معلمی متین و جدی در کارش. ولی هیچوقت دایی حبیب را ندیده بودم. تا اینکه سال1373 در شهریور ماه دایی حبیب زنگ زد و دعوتمان کرد مشهد! ما هم سراپا شوق همراه با خانواده دایی سوار بر قطار، راهی شدیم. در ایستگاه، دایی حبیب به استقبالمان آمد و با شادی راهسپار منزلش در وکیل آباد مشهد شدیم. دایی حبیب برای ما بچه ها هم فکری کرده بود. به زیرزمین منزلشان رفت و با یک کارتن پر از کتاب آمد بالا! همه را کف سالن گذاشت و گفت بدوید بچه ها! بیایین این کتابها برای شماست. مشغول شوید. ما هم در بین کتابها غلط میزدیم و هرکسی به فراخور سطح سواد و نیازش، کتابی را برداشت و به گوشه ای خزید! فکر کنم مهم یکی از کتابهای آگاتا کریستی را برداشتم که یک زمانی خیلی از این جور داستانها میخواندم. به هرحال، دایی حبیب با یک تیر دو نشان زد. هم از شیطنت و سروصدای بچه ها پیشگیری کرد، چون واقعاً ما سه چهارتا وقتی با هم بودیم، مانند زلزله ده ریشتری، بنیان یک خانه مهمان را ریشه کن میکردیم! هم اینکه یک جوری ما را به سمت و سوی کتاب کشاند و به سوی چند ساعتی خلوت و اندیشیدن رهنمون مان کرد. راستی دایی حبیب سال 1385 در اثر حمله قلبی، به رحمت خدا رفت...

تسلیت به خانم دانش

مطلع شدم که خانم آزادمهر دانشی در سوگ مادر گرامیشان نشسته اند. این مصیبت را خدمت ایشان و خانواده محترم و جناب آقای دکتر جلالی دیزجی تسلیت میگویم. بقای عمرشان باشد و خداوند آن مرحومه را رحمت نماید.

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۳:٠٦ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٦ آبان ۱۳٩۳
Comments نظرات () لینک دائم