کتابداران فردا

مهر خاطره انگیز، پاییز دل انگیز

سی و یک شهریور که می شد سلمانی ها هم شلوغ می شدند. پسربچه ها می رفتند تا موهای خود را که در تابستان آزاد کرده بودند، به دست استادسلمانی بسپارند. خاطرمان هست همیشه پیرایشگر می گفت مدرسه ای کوتاه کنم؟ و ما هم از آیینه روبرو با سر تأیید می کردیم. بعد با سری گرد و تراشیده شده، راهی منزل  می شدیم و مقدمات آغاز روز اول مدرسه  چیده می شد. هنوز هم آهنگ همشاگردی سلام، چندش آور و دلهره انگیز است و روزهای مدرسه، اولین دیکته، قایم شدن زیر نیمکتها هنگام بمباران، طعم شیرین غلبه بر مساله نوشته شده روی تخته سیاه، بوی سیگار دبیر فیزیک، بیزاری از شیمی آلی، لذت مهار یک ضربه پنالتی، زیر و رو کردن کتابها و جزوات در هر جمعه، گیج و ویج شدن از فرمولهای ژنوتیپ زیست جانوری، هراس از امتحانات معرفی و نهایی، سرمای شیرین غروب شیفت بعدازظهر، علاقه به مترجمی زبان و به ناگاه، کتابدار شدن... یک کتابدار فردا شدن. اولین کلاس با زنده یاد فرزین، هر روز و هر روز و هر روز گشتن در لابلای قفسه ها، صبحهای دل انگیز سازماندهی با آقای احمدی لاری، تجربه اولین سال شرجی و بدون پاییز در اهواز و....خب، خاطره بازی کافیست. فقط خواستیم تولد پاییز را گرامی داشته باشیم. کتابداران فردا، اساتید دیروز و امروز، کتابداران متخصص و با وجدان،  فصل پاییزی برگ ریزتان دل انگیز، و مهرتان خاطره انگیز.

 

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ۱ مهر ۱۳۸٩
Comments نظرات () لینک دائم

پاییزانه

 

سرانجام با تلاش اساتید گرانمایه گروه کتابداری دانشگاه شهید چمران اهواز به خصوص آقای دکتر فرج پهلو نخستین شماره از مجله مطالعات کتابداری و علم اطلاعات پا به عرصه وجود گذاشت. این موفقیت را به این استادان فعال دانشگاه شهید چمران تبریک عرض میکنیم و امیدواریم که غیر از سایه شان این مجله نیز مستدام باشد.

از مهر 65 تا مهر 88

شهریور ماه ٢٣ سال پیش در بازار تجریش کیف مدرسه ای برایمان خریدند که نشان می داد باید پاییز امسال روانه مدرسه شویم. بی صبرانه منتظر بودیم تا کلاسها شروع شود و با این کیف که حروف الفبا روی ‌آن درج بود به مدرسه برویم. روز موعود رسید و اولین کلاس درس مدرسه آغاز شد. دفتر سفیدرنگی که جلد سفتی داشت دفتر محبوب ما بود. که برایمان خریده بودند. آموزش الفبا شروع شد. اولین حرفی که روی تخته سیاه که آن موقع کمی درب و داغان بود نوشتیم حرف ج بود. آنهم به سختی! آن وقت بود که فهمیدیم راست دست هستیم! برخلاف خیلی از سال اولی ها بی تابی و گریه نمی کردیم شاید دلیلش این بود که مادرمان در همان مدرسه معلم کلاس سوم دبستان بودند و یقین داشتیم کلاس طبقه بالا هستند و تنها نیستیم در مدرسه! اولین دیکته عمرمان را شدیم 17!! چه روزهایی...زیر بمباران درس خواندن و مدرسه رفتن. گریه های یواشکی برای اینکه یک مساله ریاضی حل نمیشد...

ادامه مطلب
نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ مهر ۱۳۸۸
Comments نظرات () لینک دائم