کتابداران فردا

کتابداران ورزشکار: یادی از ده سال پیش

پاییز 80 بود که تصمیم گرفتیم در جام پاییزی فوتسال (البته فوتبال روی زمین آسفالت) شرکت کنیم. معدود عناصر ذکور کتابداری آن زمان، دور هم جمع شدیم و یک تیم چهارنفره تشکیل دادیم. نام تیم را هم اطلاع رسانان گذاشتیم. تیم متشکل بود از بنده حقیر، اسماعیل خسروی زاده، رضا بصیریان و...نفر چهارم یادم نیست ولی خاطرم هست آقای فربد کامکار هم با ما در سمت مربی می آمد و مسابقات را رصد می کرد! روز مسابقه، هر چهارنفر، خوشحال و شادمان و بدون تمرین، همراه با البسه ورزشی که قبلاً پوشیده بودیم رهسپار کارزار ورزشی شدیم. نمیدانم هیبت و کسوت ورزشکاری ما چگونه بود که عده قلیلی، تماشاگر نمای کتابدار، به خنده افتادند! کمی گرمش و نرمش، بعدش آغاز مسابقه. بازی اول را 12 به 2 از تیم رشته تربیت بدنی شکست خوردیم. انصافاً هیکل آن غولها کجا و ما کجا؟! اگر در اختیار ما بود می گفتیم که افراد با قد یک متر و نود، نباید در مسابقه شرکت کنند. شوتهای محکم و دریبلهای ریز نیز ممنوع است! اعتراف می کنم که شش گل آن روز را به تنهایی متحمل شدم! روز بعد، با نیت فراموشی شکست بازی اول، با انرژی مثبت و روحیه ای عالی بازی را شروع کردیم. بد نبود. 6 به 3 باختیم. لازم به ذکر است به دلیل شلیک توپ به صورتم، و مصدومیت شدید، بازی سوم را از روی نیمکت نظاره گر بودم. پس باخت سوم، دیگر تقصیر بنده نبود! مربی تیممان هم مرتب به دروازه بانمان روحیه میداد و فریاد میزد این دروازه بان ضعیفه! خلاصه، به جام نرسیدیم. ورزش حرفه ای(!) یا به قول بی بی قضه های مجید، ورزشت، را هم کنار گذاشتیم. به قول شاعر برویم سراغ کتابی و فراغی و رفیقی! شعر شاعر هم خراب شد!

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ; شنبه ٧ خرداد ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم