کتابداران فردا

حسرت فردا

حتماً شنیده اید حکایت آن فردی را که داشت به صورت دمر از جوی، آب می نوشید و ظریفی به او رسید و گفت: "آهای مگه عقل نداری اینجوری آب میخوری؟" طرف بلند شد و گفت: "عقل دیگه چیه؟" و الی آخر! چند روز پیش در یکی از محله های فلان شهر، منظره ای دیدم که اول شاید به نظر هر عابری عادی بیاید اما اگر خوب دقیق شویم باید از خود پرسید واقعا چرا چنین است؟ درست در خنکای بعد از ظهر، چند کودک که به زحمت سنشان به هفت سال می رسید، مشغول بازی بودند. تا اینجا همه چیز طبیعی است. اما بازی شان عجیب بود. آنها به تفریحات سالم از طریق کتک کاری با هم به وسیله یونولیت می پرداختند و از این توی سر و کله هم زدن بسی احساس شادمانی، غرور و رضایت می نمودند! بزرگترین افتخار یکی شان این بود که یونولیتش نشکسته و هنوز می تواند بقیه همسالان خود را بزند. کاری انجام دادم و برگشتم و دیدم کار از یونولیت گذشته و با مشت به جان هم افتادند! اول یاد داستانهای نیکولا کوچولو افتادم ولی کمی دقت نشان داد نه!! کار از این حرفها گذشته. بدجوری دارند حساب همدیگر را می رسند. خواستم به صورت ضربتی، البته نه به صورت نگارش نامه(!)، وارد عمل شوم ولی دیدم والدین گرامی شان چند قدم آن طرف تر در حال تماشای این صحنه ها هستند و از اینکه بچه هایشان بازوان قوی دارند و از مغزشان بهره نمیگیرند احساس غرور و رضایت می کنند! از یکی شان که به نظر عاقل تر می آمد پرسیدم شما کتابخانه ای ندارید که سرتان را آنجا گرم کنید؟ یک کار مفید انجام دهید؟ نگاهی عجیب کرد و گفت: ها؟! چی؟! نه! نداریم! گفتم باشه ادامه بدهید به کارتان! نمیدانم چرا بیخودی یاد کتابخانه ای افتادم که الان تخریب شده و دارد پارکینگ می شود. اینکه بچه های آن محله حالا چه می کنند؟ حسرت خوردم به بچه هایی که منزلشان نزدیک خانه کتابدار است و چقدر می توانند وقت مفید خود را در آن مکان به صورت سالم، طی کنند. یاد بچه های کار افتادم که تنها امیدشان انجمن حمایت از کودکان کار است و کتابخانه کوچک و نقلی آنجا. بچه ها را نسل جدید را دریابیم.. پیش از آنکه دیر شود...

نویسنده : Amir Reza Asnafi : ٧:٥٤ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱ تیر ۱۳٩٠
Comments نظرات () لینک دائم