یک جمعه در منزل سیمین و جلال

خیلی وقت بود به دنبال این بودیم که در یک فرصت مقتضی به خانه موزه سیمین دانشور و جلال آل احمد در دزاشیب برویم. بالاخره بخت به ما رو کرد و امروز جمعه به صورت خانوادگی رفتیم به منزل سیمین و جلال. منزلی با صفا در کوچه

پس کوچه های دزاشیب. در میان برجهای قد و نیمقد پر و خالی، بن بست ارض و پلاک یک منزل سیمین و جلال خودنمایی می کرد. وارد کوچه که شدیم در منزل بسته بود. زنگ زدیم و آقایی که که خیلی شبیه جلال آل احمد بود در را باز کرد. اولش جا خوردم فکر کردم خود جلال است در را باز کرده! ولی ایشان خواهرزاده جلال بود. ملیکا کوچولو اولش ترسید و داخل نیامد بعد که خوشرویی و مهربانی خواهرزاده جلال آل احمد را دید آمد داخل. فضای داخل منزل سیمین و جلال رویایی بود. بوی فکر و نوشتن و کتاب می داد. جالب بود که روی میز ناهارخوری شان و در کنار بشقاب و لیوان و قاشق، کتاب نون و القلم بود! سمین و جلال هر کدام اتاق خودشان را داشتند برای نوشتن. کیف جلال، عینک جلال و عصایش و لباسهایش همه را به خوبی نگهداشته بودند. همه کتابهای جلال و سیمین در قفسه کتابها بود. آنهم نسخه اصلی اش! حیاط باصفا و زیبا که یاکریم ها و گنجشکها هم در آن آرامش مشغول دانه برچیدن بودند. یک انبار نقلی و خنک بود که در آن فیلمی از شبهای بخارا برای مراسم گرامیداشت سیمین دانشور پخش می شد. در آن نیم ساعتی که در منزل سیمین و جلال بودیم انگار در عالمی دیگر به سر می بردیم. ملیکا کوچولو هم از این جمعه گردی فرهنگی حسابی لذت برد. دوست نداشتیم از آنجا برویم ولی دیگر ملیکای ما گرسنه اش بود و این نشان می داد کوپن فرهنگی اش تکمیل شده! با خود فکر کردم که چقدر خوب بود که این منزل را سرپا نگهداشتند و برج یا مرکز خرید نشده. خوش بحال کسانی که همسایه سیمین و جلالند. یادم باشد حتماً دانشجوها را بیاورم اینجا برای بازدید درس آرشیو...

/ 0 نظر / 255 بازدید