خیلی دیر (داستانک)

آقا یک ماشین میخواستم.

-      برای کجا؟

-       نمایشگاه کتاب.

-       یک ربع دیگه میرسه.

-       باشه ممنون.

امسال هم نوبت او بود که برود نمایشگاه تا برای کتابخانه خرید کند. بالاخره یکی از کتابداران کتابخانه هم او بود. این کار را خیلی دوست داشت. فهرست کتابهای فارسی و لاتین را که مورد نیاز کتابخانه بود آماده کرد و از کتابخانه آمد بیرون. با خودش میگفت نمیدانند که کار ما کتابدارها فقط پشت میز امانت نشستن و هیس گفتن به مراجعان  نیست! فقط غر می زنند فلان کتاب چرا نیست! خبر ندارند با چه سختی باید برویم این کتابها را بخریم! تاکسی کنار یک پیتزا فروشی پارک کرده بود. سوار شد و به سمت نمایشگاه کتاب حرکت کردند. تقریبا سی دقیقه بعد رسیدند. نمایشگاه غلغله بود. خودش را رساند به ناشرهای فارسی. کتابهایی را که میخواست پیدا کرد و خرید. چون حجم کتابها سنگین بود پیش یکی از غرفه ها به امانت گذاشت و رفت به سمت غرفه­های کتابهای لاتین. تقریباً نیمی از خرید را انجام داده بود. چند تا از کتابهای لاتین در انبار برخی غرفه ها موجود نبودند. کنارشان علامت گذاشت که شاید بتوان از جای دیگرتهیه شان کرد. دیگر ضعف کرده بود. حسابی گرسنه­ش بود. رفت سراغ یکی از غرفه­های تغذیه. نهار را خورد. کمی بعد دنبال وضوخانه گشت و وضو گرفت و رفته نمازش را بخواند. بعد از نماز دوباره راه افتاد به سمت غرفه ها. هوا به شدت گرم بود. هرم آفتاب و ازدحام جمعیت تشنه­ش کرده بود. تا یکی از کتابها حاضر شود رفت کنار آب سرد کن تا کمی آب بنوشد. هنوز در حال سرکشیدن لیوان آب بود که آقایی از یکی از غرفه­ها صدایش زد که کتابها حاضر است. با عجله رفت و کتابها را تحویل گرفت. خواست از نمایشگاه برود بیرون که خاطرش آمد یک چیزی نیست! انگار.. انگار.. نه ای خدا! پاکت پولها! نیست که نیست! با عجله برگشت به سمت دستگاه آب سرد کن. نخیر. نیست. از هرکسی پرسید خبر نداشتند. انگار آب سردی رویش ریختند. 400 هزار تومان پول کتابخانه...حالا چکار باید کرد؟! به کی باید گفت؟! خسته و درمانده گوشه­ای نشست...منتظر بود کسی خبری خوش بدهد که پول پیدا شده. وامانده و پژمرده، کیسه کتابهای خریداری شده را برداشت و رفت به سمت کتابخانه. حسابی غصه اش گرفته بود. دیر شده بود و باید کم کم برمی گشت منزل. ولی دل توی دلش نبود. اگر رئیسش فردا بپرسد بقیه پولها کو چه بگوید؟! تازه اینکار را پیدا کرده بود و نمیخواست از دستش بدهد. هزار فکر ناجور توی سرش آمده بود. یک لیوان آب نوشید و کمی آرام شد. بعد از کمی فکر کردن، سراغ رایانه­اش رفت و تایپ کرد: مبلغ 400 هزار تومان مفقود شده از یابنده­اش تقاضا می شود به شماره... کمی فکر کرد. یعنی کسی این کار را می کند و ادامه داد: به شماره...تماس گرفته و مژدگانی دریافت کند. چند تا پرینت از اطلاعیه تهیه کرد و روز بعد با دلی پرامید به سمت نمایشگاه کتاب رفت. در جاهایی که آن روز رفته بود آگهی را چسباند. چند روزی کارش شده بود پاسخ دادن به تلفنها. همه هم بی ربط بودند وبیشتر مزاحمت ایجاد میکردند و سربرش می گذاشتند. مثلا یکی می گفت: چقدر گم کردی خانم؟ ای بابا حواست کجا بود؟! یکی دیگر دم دمای صبح تماس می­گرفت که: میخواستم بگم حتما پولتون پیدا میشه! من دعا کردم! یک ماه گذشت و خبری نشد. دیگر حسابی نا امید شده بود. ولی قضیه را به رئیسش بروز نداد. مجبور شد از پس اندازش مبلغ گم شده را بردارد و جای پولی که از بودجه کتابخانه گرفته بود بگذارد. انگار که نه خانی آمده و نه خانی رفته! کم کم ماجرا را فراموش کرد. 6 سال از ماجرا گذشت. تا اینکه بعد از ظهر یک روز گرم تابستانی در ماه رمضان، پیامکی ناشناس دریافت کرد. ((ممکنه خواهش کنم یک شماره کارت بانکی به من بدهید؟!)) اول با خودش فکر کرد از این پیامکهای تبلیغاتی فریبنده است. محل نگذاشت. ولی دوباره از همان شماره پیامک آمد: میدانم که کار خیلی بدی کردم ولی به خدا قصد بدی نداشتم. حلالم کنید! جواب داد: ببخشید شما؟! طرف پاسخ داد: نپرسید! فقط حلالم کنید. نشان به آن نشانی که 6 سال پیش مبلغ 400 هزار تومان گم کردید! تازه یادش آمد چه شده! زمین و زمان دور سرش چرخید. زیر لب گفت: بی انصاف! بعد از 6 سال حالا؟! میدونی که چه استرسی به من وارد شد؟ برایش نوشت: میدونید با زندگی من چه کردید؟! مجبور شدم نیمی از پس­ اندازم را در آن زمان جای پول گم شده بگذارم. جواب داد: به خدا پشیمانم! شما حلال کنید. حالا شماره کارت بدهید براتون واریز کنم. کمی مکث کرد و بعد شماره اش را فرستاد. چند دقیقه بعد 400 هزار تومان در حسابش بود. در دلش او را بخشید ولی وقتی یادش آمد مثل مرغ سرکنده از این غرفه به آن غرفه می دوید آنهم در آن فضای گرم و شلوغ...سری جنباند، آهی کشید و چشمانش را بست. ترجیح داد دیگر به این موضوع فکر نکند. از نظر او این قضیه دیگر تمام شده بود.

/ 0 نظر / 45 بازدید