روزی که برف آمد...

مثل همیشه ساعت چهار صبح بیدار شدم تا به کارهایم برسم. از پنجره نگاهی به بیرون انداختم. هوا گرفته بود و نم نم باران می زد. حدود ساعت شش و نیم صبح بود که کم کم بچه ها را بیدار کردم.به نظرم رسید که باران دارد به دانه های برف تبدیل می شود نگران بودم که حوالی دانشگاه، برف چه وضعی دارد! ملیکا با خوشحالی آمد و گفت هورا بابا! برف میاد! خیلی سریع حاضر شدیم و رفتیم به سمت دانشگاه. ساعت ده دقیقه به هشت بود. اتوبان صدر بشدت شلوغ بود. از مسیر قیطریه به سوی میدان تجریش حرکت کردم. برف سنگین تر شده بود. کوچه های اطراف میدان تجریش ترافیک سنگینی بود و برف هم شدیدتر شده بود. کم کم به سختی جلو را می دیدم. مسیر زعفرانیه بسته بود و ناگزیر از پارک وی به سمت دانشگاه حرکت کردم. در راه آقایی جوان که مثل آدم برفی شده بود سوار کردم. حوالی پمپ بنزین ولنجک که رسیدیم دیگر مسیر قفل شد! نزدیک یک ساعت حدود 500 متر جلو رفتیم. آن آقایی که همراه ما بود نیز پیاده شد و رفت! پیاده زودتر می رسید. من هم ماشین را کنار خیابان بعد از ایستگاه اتوبوس پارک کردم. رو کردم به ملیکا و گفتم بابایی! روز سختی در پیش داریم! حاضری پیاده بریم؟! طفلک با خوشحالی گفت بله بله برف بازی! بغلش کردم و در برفها به خیابان زدم. برف به شدت می بارید. من و ملیکا هر دو حسابی برفی شده بودیم. بچه دستهایش یخ زده بود. به نگهبانی تعاونی جهاد کشاورزی رسیدم. کمی توقف کردیم تا خشک و گرم شویم. دوباره به راه زدیم. حسابی خسته شده بودم. یک ملیکای سنگین در بغلم و لپ تاب سنگین دیگر در دستم! به سختی به در ورودی دانشگاه رسیدیم. برف سنگین تر شده بود. دور میدان درکه بشدت ترافیک بود. بلوار دانشجو بسته بود. از شدت خستگی در اتاقک نگهبانی دانشگاه روی زمین ولو شدم! همکاران عزیز حراست دانشگاه، ملیکا را کنار شوفاژ گرم کردند. دوباره که جان گرفتم ملیکا را بغل کردم و بردم مهدکودک. بعد رفتم به دفتر روابط عمومی. حالم خیلی بد بود. یکی از همکاران زحمت کشید و یک لیوان چای داغ آورد. انگار رگ هایم یخ زده بود و جانی تازه گرفتم. سریع مشغول اطلاع رسانی شدیم برای اینکه به خاطر شدت بارش برف دانشگاه ساعت 12 تعطیل می شد. اتوماسیون اداری و سایت و خلاصه از هر طریقی که فکر می کردیم اقدام کردیم. می خواستم با یکی از همکاران تا سر پمپ بنزین ولنجک بروم ولی اصلاً نمی شد ماشین را از دانشگاه بیرون برد. ناگزیر لپ تاب را به مسئول دفترم سپردم و با ملیکا پیاده رهسپار پارک وی شدیم. پاهایم یخ زده بود و حسابی خیس شده ودم. دور ملیکا پتویی پیچیدم که برف رویش نریزد. در مسیر، دیدم ملیکا چشمهایش بسته شده و جواب نمیدهد! خیلی ترسیدم و گفتم نکند بچه بلایی سرش آمده! ولی دیدم انگار جایش گرم و نرم هست و خوابیده! سر پارک وی که رسیدیم اتوبوسی که می رفت به سمت اتوبان صدر را سوار شدم. یکی از مسافران لطف کرد و جایش را به ما داد. دیگر خیالم راحت بود که در یک فضای گرم و امن هستیم. دو ساعت طول کشید تا مسیر بیست دقیقه ای را طی کنیم. ساعت چهار عصر رسیدیم خانه. واقعاً حسابی از پا افتاده بودم. از آن طرف هم از دانشگاه، پشت سر هم زنگ می زدند که فردا یکشنبه به خاطر بارش برف تعطیل است و باید اطلاع رسانی می کردیم. دیگر کلافه شده بودم. ساعت هفت شب ناگزیر بعد از کمی استراحت راهی دانشگاه شدم دوباره. هوا به شدت سرد و دیگر اتوبان ها خلوت بود ولی دیگر سواری گیر نمی آمد. بعد از یک ساعت سرپا ایستادن بالاخره یک تاکسی مرا تا پارک وی برد. از آنجا هم با بی ار تی رفتم به پمپ بنزین ولنجک. کمی پیاده روی تا محل ماشین. خوشبختانه سرجایش بود! با ناامیدی استارت زدم و ماشین روشن شد! ده دقیقه ای صبر کردم ماشین گرم شود و بعد رفتم به سمت دانشگاه. وقتی رسیدم به مرکز همایشها نگهبان شب در را باز کرد و رفتم به دفتر روابط عمومی تا پیامکهای اطلاع رسانی تعطیلی دانشگاه به خاطر بارش برف سنگین را ارسال کنم. سایت را هم به روز کردم. کارهای خودم را انجام دادم و حدود ساعت ده و نیم برگشتم منزل. یک روز عجیب در زندگی ام بود. هیچوقت اینقدر خسته نبودم. از شدت خستگی تا دراز کشیدم خوابم برد و وقتی بیدار شدم دیگر ساعت هشت صبح بود...! چه روزی گذشت..چه روز عجیب و باور نکردنی.

/ 1 نظر / 140 بازدید