سفر به سرزمین چکمه (بخش هفتم و پایانی)

صبح روز بعد، به کتابخانه ای رفتیم که سر کوچه مان بود. کتابخانه دانشگاه آنتونیوموری. این کتابخانه را تصادفی پیدا کردیم. وارد کتابخانه که شدیم کتابدار آنجا خیلی آهسته صحبت می کرد و ما را به سکوت دعوت کرد! کتابخانه آنجا موضوع مذهبی داشت. یک کشیش هم داشت برای چند تا راهبه راجع به کتابخانه صحبت می کرد. جالب بود که هنوز قفسه های کتابها مشبک و آهنی بودند و بی اختیار آدمیزاد را به یاد کتابخانه های قرون وسطی می انداختند. همه جای کتابخانه را دیدیم. فضای مطالعاتی بسیار بزرگی داشت و همه تجهیزاتش هم قدیمی بود. اوپک کتابخانه هم جالب بود. سیستم جستجویش کاملاً معنایی و بر اساس تزورس بود. الهیات و فلسفه موضوعات اصلی این کتابخانه بود. بعد از یک ساعت، حرکت کردیم به سوی کتابخانه ملی رم که نزدیک دانشگاه سپینزا بود. پیاده به راه افتادیم و پرسان پرسان پیدایش کردیم. نمای کتابخانه ملی رم، با آجر عبارت بیبولیوتک را زده بودند. رفتیم داخل ساختمان. در بخش عضویت به ما کارت اجازه بازدید یک روزه از کتابخانه را دادند ولی چون گذرنامه هایمان هتل بود اجازه عضویت را نداشتیم. در لابی بیرون کتابخانه، تجهیزات مربوط به چاپ در دوره رنسانس بود. از بخشهای مختلف کتابخانه مثل نسخه های خطی، کتابهای عمومی و نشریات دیدار کردیم. جالب بود که یک بخش نسبتاً بزرگ مربوط به کتابهای کتابداری بود و یک دفتر هم برای انجمن کتابداران ایتالیا بود. با مسئولش صحبت کردیم و گفتیم در ایران هم دفتر انجمن کتابداری ایران در کتابخانه ملی است. برایش جالب بود. برای ما هم همینطور. یکی از بخشهای جالب کتابخانه ملی رم، فضای موزه ای بود برای معرفی مفاخر ایتالیا که با تکنیکهای جالب تصویرپردازی و نورپردازی درستش کرده بودند که سی دقیقه ای مشغولمان کرد. بعد از دیدار از کتابخانه ملی سری به واتیکان و میدان کولسئوس زدیم که البته چون وقت نداشتیم و دیرمان شده بود فقط دیوارهایش را از دور دیدیم! کم کم باید وسائل را جمع می کردیم برای بازگشت. روز بعد هتل را تحویل دادیم و با راننده ای که از طرف آژانس فرستاده بودند به موقع به فرودگاه رسیدیم. شهر رم، خلوت و کم ماشین بود. در این شهر چیزی به اسم ترافیک سرسام آور ندیدیم. پروازمان به استانبول با تاخیر 40 دقیقه ای انجام شد و همینطور پرواز از استانبول به تبریز که سی دقیقه ای تاخیر داشت. فرودگاه استانبول بسیار بزرگ بود و تقریبا بیست دقیقه طول کشید به گیتمان رسیدیم. حسابی خسته بودیم و دیگر قلبم هم داشت اذیت می کرد که سریع یک پروپانولول را خوردم که مشکلی پیش نیاید. سوار هواپیمای ترکیش ایر شدیم. خلبان ایرانی بود و از مسیر صحبت کرد. گفت ممکن است در تبریز هواپیما به خاطر باد، تکان داشته باشد. راحت و آسوده نشستیم تا اینکه بعد از دو ساعت، هواپیما آماده فرود شد. هی دیدیم هواپیما کمی ارتفاع کم می کند و دوباره اوج می گیرد و می چرخد. تا اینکه چرخهایش را باز کرد و خواست بنشیند که دوباره تک اف زد و اوج گرفت. یک ربع روی آسمان چرخید. کم کم نگران شدیم. از مهماندار پرسیدم قضیه چیه؟! گفت وضعیت خوب نیست و دیگر چیزی نگفت. هواپیما دوباره آمد فرود بیاید که تکانهای بسیار شدیدی خورد و نزدیک بود با پهلو به زمین بخورد. همه وحشت کردیم و مسافران فریادشان به هوا رفت! نزدیک زمین دوباره تک اف زد و اوج گرفت. کم کم خلبان صحبت کرد و گفت به دلیل مشکلات جوی نمی توانیم در فرودگاه تبریز فرود آییم. باید برویم به شهر گنجه در کشور آذربایجان! شاخ در آوردیم! نمی دانستیم چه قرار است بشود. مهمانداردها هم می گفتندک It is not clear خلاصه در فرودگاه گنجه به سلامت نشستیم. همه خسته و هراسان در بخش خروجی فرودگاه به انتظار نشستیم. همه نگران بودند. آذربایجانی ها هم مرتب برای مسافران پتو می آوردند و بعد هم با چای پذیرایی کردند. نمی دانستیم چه باید بکنیم. ساعت حدود دوی نیمه شب بود. تا ساعت پنج در فرودگاه بودیم و ساعت پنج و ربع هواپیما به سمت تبریز پرواز کرد. همه ساکت و نگران به بیرون نگاه می کردند. کم کم فلق نمایان می شد تا اینکه خلبان بدون هیچ مشکلی هواپیما را نیم ساعت بعد در فرودگاه تبریز به سلامت نشاند. احساس عجیبی داشتم. حس اینکه چهار ساعت پیش ممکن بود اثری از ما نماند و الان هنوز زنده ایم حس توصیف نشدنی بود. در فرودگاه تبریز بارها را تحویل گرفتیم و مجدداً با پروازی دیگر به تهران برگشتیم. این سفر پرماجرا می توانست پایانی تلخ داشته باشد و شکر خدا توانستیم یک بار دیگر ملیکا کوچولو را که یک هفته بود منتظرمان شده بود ببینیم. شاید وقتی دیگر و حتماً زمانی دیگر نوبتمان خواهد بود...

/ 1 نظر / 133 بازدید
internetcataloger

این فرود در گنجه کل سفر رو شست و برد که دیگه دلتنگ رم نشید.