پابلیش کنیم پریش نشویم!

امروز که به سمت دانشگاه می رفتم مسیر اتوبان صدر به سمت غرب بسیار ترافیک سنگین داشت. ناچار از سمت قیطریه مسیر میدان تجریش را طی کردم تا از این میانبر زودتر برسم. چون ساعت هشت و سی دقیقه کلاسم شروع می شد. باران به شدت می بارید. در خیابان کریمی بود که پیرمردی را دیدم که پوشه ای روی سرش بود و منتظر تاکسی. سوارش کردم. در راه صحبت می کرد و بعد گفت کدام مسیر می روید؟ گفتم می روم دانشگاه شهید بهشتی. اگر مسیرتان هست تا آنجا برسانمتان. گفت که نه! من می روم دانشگاه فلان. (معذورم اسم بیاورم.) دفاع دارم. گفتم داور پایان نامه هستید؟ خندید و گفت نه از پایان نامه خودم می خواهم دفاع کنم. تعجب نکردم. چون عادت کرده ام که از چیزی تعجب نکنم! ولی غافلگیر شدم از این جواب. او هم که قضیه را فهمیده بود گفت راستش من یک بار سکته مغزی کردم و برای پرهیز از آلزایمر تصمیم گرفتم در هفتاد سالگی درس بخوانم. به پشتکارش احسنت گفتم و برایش آرزوی موفقیت کردم. وقتی پیاده شد ملیکا دختر کوچولویم که صندلی عقب بود و تیزهوشانه این مکالمه را گوش می کرد گفت بابایی! این آقاهه بابانوئل بود؟!! (چون موهای سفید و چهره سرخی داشت!) از قیاسش خنده ام گرفت و بهش گفتم نه عزیزم! دوست آقاجون بود رفت خونه شون! بیا ما هم برویم زودتر فکر پابلیش باشیم که پریش نشویم!

/ 0 نظر / 140 بازدید