هفته داغ

هفته گرم و سوزانی بود. من نمیدانم چطور در گرمای وحشتناک اهواز 5 سال دوام آوردم. آنجا شش و نیم صبح از خوابگاه بیرون می زدم و ساعت نه شب بر می گشتم ولی به هرحال تحملم برای گرما بیشتر بود. شاید هم اقتضای سن بود. آن موقع جوانتر بودم و طاقتم زیادتر بود. الان که دیگر در آستانه چهل سالگی ام و می رسم به میانسالی دیگر تحمل چیزهایی که در جوانی داشتم شاید نداشته باشم. بگذریم. در هفته ای که گذشت روز شنبه جلسه شورای دانشکده داشتیم که درباره وضعیت فعالیت های پژوهشی و آموزشی دانشکده و کمی هم درباره دانشگاه های ترکیه و همکاری با آنها بحث شد. بعد از ظهر روی آیینه خرد کار کردم و بعد نسخه نهایی اش را روی سایت، کانال و ایمیلها فرستادم. 24 شماره شد. مهندس تعمیرکار تلویزیون شهری آمد و مشغول تعمیرات شد. متخصص است و به کارش وارد. شب رفتیم منزل پدر همسرگرامی. ملیکا کوچولو آنجاست. دلش برایمان تنگ شده بود. بردمش کمی در خیابان گرداندمنش. روز بعد، صبح زود حدود ساعت شش از منزلشان خارج شدیم تا سرکار برویم. اتوبانهاخلوت بود و چهل دقیقه بعد رسیدیم منزل. صبحانه خوردیم و رفتیم سرکار.

برای وب سایت روز دوشنبه جلسه داشتیم. به نتایج خوبی رسیدیم. عصرش رفتم اندیشگاه کتابخانه ملی. جلسه کمیته های انجمن بود. گزارشم را دادم. سه شنبه، جلسه دفاع خانم میاندربندی بود. از وقتی یکی از دانشجویان یادش رفته بود با داورها هماهنگ کند چشمم ترسیده! روز قبل با داور خارجی چک کردم که حتماً فردا بیاید دانشگاه. جلسه نسبتاً خلوتی بود. اعتتماد به نفس خانم میاندربندی خیلی بالا بود و سریع پاسخ داورها را می داد. نمره اش شد 19. برگشتم به روابط عمومی. نامه های کارتابل را صفر کردم و نیاز به چند ارجاع به کارشناس و امضا بود. چند خبر وب سایت را تایید کردم و لینکش را گذاشتم در کانال. نامه مآموریت همکاران به زیرآب را امضا کردم که بروند گزارش بگیرند. طرحهای عمرانی دانشگاه هم شروع شده. گفتم چند گزارش تصویری هم تهیه شود. کار تعمیر تلویزیون شهری هم تمام شد. الحمداله خوب کار می کند. بالاخره بعد از سه سال روشن شد. چهارشنبه صبح رفتم به جشن دانش آموختگی غیرفارسی زبانها. گزارش تهیه کردیم. درباره برنامه های انجمن و کمیته آموزش هم کمی فکر کردم و پیشنهادهایی به هیئت مدیره دادم. آمدم به دفتر و دیدم بدجوری بوی سیر می آید. یک نفر هوس تخم مرغ به سیر کرده بود. علی رغم میل باطنی، مجبور شدم برخورد بسیار تندی کنم. خودم بعدا پشیمان شدم ولی خب...گاهی لازم است. گاهی فکر می کنی همه کارها دارد خوب پیش می رود غافل از اینکه بالاخره این میان، یک چیزی خراب می شود و به قول جوانها حال گیری می شود. عصر رفتم فوتسال. حسابی دویدم و عرق ریختم. بعد برگشتم دفتر و به کارهایم رسیدم تا هشت و نیم شب. کم کم به سمت منزل پدر همسر گرامی حرکت کردم. ملیکا کوچولو را برداشتیم و بردیمش منزل.

صبح، رفتیم آزمایشگاه مسعود که برای چند تا تست کوچک ملیکا کوچولو آزمایش خون بدهد. طفلی خیلی جیغ زد و کم کم بی حال شد. برایش شیر موز با کلوچه گرفته بودم. خورد و بهتر شد. آمدیم سوار ماشین شویم و به کارهای دیگر برسیم که دیدیم یک رونیز مشکی دوبله پارک کرده و نمی شود بیرون برویم. کمی صبر کردم ولی بعد به پلیس زنگ زدم تا پی گیری کنند. چند دقیقه راننده آمد. خیلی جلوی خودم را گرفتم تا از کسوت یک فرد آکادمیک خارج نشوم! به هرحال طرف شرمنده شده بود و لازم نبود داد و قال به راه بیندازیم. حیف گلبولهای سفید! آمدیم به سمت چیذر برای چند کار اداری. روز پر کار و داغی بود. بعد از ناهار، هنگام مطالعه خاطرات یکی از بزرگان خوابم برد. با صدای موبایلم بیدار شدم. گیج خواب بودم. دیدم یکی از دانشجویانم هست. ساعت سه عصر پنجشنبه! جوابش را ندادم و خوابیدم. انرژی لازم داشتم یک هفته داغ و پر کار سپری شده بود....


/ 0 نظر / 52 بازدید