زمان سریع می گذرد

آخرین روز کاری سال 1396 نیز تمام شد. شکر خدا برای برنامه های قبل از تعطیلات مثل تهیه کارت تبریک، تدارک سفره هفت سین برای مراسم بعد از عید، انتشار ویژه نامه عقب ماندگی نداشتیم و همه کارها به موقع انجام شد. دیروز حال همسرم و دخترم ملیکا خوب نبود. به شدت سرما خورده بودند. خودم هم وضعیتم خوب نبود. مرتب سرفه میکردم و بدنم درد میکرد. صبح به بیمارستان نیکان رفتیم و هر سه نفر ویزیت شدیم. آنتی بیوتیک دوای درد بود! ساعت یازده بود که رسیدم به دانشگاه. برنامه های روزانه را جلو بردیم. در دفتر، همه بچه ها هم برای برنامه روز 14 فروردین، توجیه شدند. خداحافظی کردند و رفتند. امروز هم رفتم به دانشکده. سلف بسته بود و رفتم بوفه ساندویچی گرفتم. یکی از همکاران را دیدم و مشغول صحبت شدیم. ساندویچ هم حاضر شد. رفتم به سمت دانشکده و اتاقم. اولین کاری که کردم از بلیط رفت و برگشتمان پرینت گرفتم. کارتابلم را چک کردم و چند نامه داشتم. برخی را ارجاع دادم و برخی را پاسخ. صورت جلسه گروه را هم تکمیل و ارسال کردم. روی سایت و کانال هم کار کردم. کارم تا ساعت 14 طول کشید. آخرین دور را در دانشگاه زدم و بعد آمدم بیرون و به سمت میدان تره بار اختیاریه. اتوبانها نسبتاً خلوت بود. ولی میدان تره بار خیلی شلوغ. مردم از سروکول هم برای خرید شب عید بالا می رفتند. صف ماهی، صف میوه، صف شکلات، صف، صف،...سریع شیر، پرتقال و لیموشیرین گرفتم و گریختم. با اینکه خرید شب عید و خوشحالی و نشاط مردم زیباست، ولی کلاً از شلوغی بیزارم. مخصوصا اینکه خریدهای ضروری ام را بگذارم شب عید! اصلا اینجوری دوست ندارم. آمدم منزل و بعد از کمی استراحت آمدم سمت نان بربری اختیاریه برای خرید نان. یک بنده خدایی 12 تا نان می خواست. پهلویم درد میکرد و نمیتوانستم زیاد سرپا بایستم. خوشبختانه نانهایش سریع حاضر شد و رفت. کمی پیاده روی کردم و رفتم به سمت یک کتابفروشی تازه تأسیس. قبلاً جای کتابفروشی فراز، یک پیتزا فروشی بود. کتابی که میخواستم خریدم. خیلی خوشحال بودم که بالاخره جای یک اغذیه فروشی کتابفروشی باز شده. قول دادم به خودم که هر هفته سری به این کتابفروشی بزنم. راستی فراموش کردم بگویم چه شاهکاری کردم. کتابهایی که هفت ماه نزدم از کتابخانه عمومی ارغوان امانت بود بالاخره پس دادم. البته گفتند نبرد من را پس ندادم ولی خاطرم هست عودت داده بودم. به هرحال خیلی شرمنده بودم. خیلی بد هست که یک کتابدار و کسی که کتابدار آموزش میدهد فرصت نکند هفت ماه کتابخانه عمومی برود. امیدوارم بتوانم جبران کنم. شرمنده کتابداران مهربان کتابخانه شان شدم. روز آخرین اسفند 1396 خیلی پرکار بود. سال 1396 با همه فراز و نشیب خود به پایان خود می رسد. زمان سریع می گذرد زمانه نیز هم...شوخی هم با کسی ندارد و برای کسی صبر هم نمیکند...راستی این وبلاگ، امروز 15 ساله شد. تولدش می کرد. عرض نکردم زمانه چقدر سریع می گذرد؟!


/ 0 نظر / 89 بازدید