مسکوف سرزمین سرد(4)

با هماهنگی که دکتر طاهری عزیز انجام داده بود و همکاری دوستان رایزن فرهنگی ایران در مسکو از جمله آقای ادریس موفق شدم به کتابخانه ملی روسیه که مان کتابخانه ملی لنین هست بروم. از هتل تا آنجا تقریبا یک ربع بود. البته با مترو! متروی کتابخانه ملی لنین به همین نام بود. به آنجا که رسیدم یک نفر به استقبال آمد و در واقع راهنما بود. در بدو ورود به بخش عضویت رفتم و بعد از تکمیل فرم عضویت بدون هیچ بوروکراسی خاصی برای  5 سال به عضویت کتابخانه ملی روسیه درآمدم. برایم خیلی جالب و هیجان انگیز بود. ساختمان کتابخانه ملی روسیه بسیار بزرگ بود و همه چیز در آن قدیمی ولی زیبا. کف پوشها و پله های چوبی. چراغ مطالعه های قدیمی. لوسترهای نفیس. برگه دان های قدیمی و خاک گرفته. حضور پیرمردها و پیرزنها در کتابخانه خیلی جالب و چشمگیر بود. البته کتابخانه دارای دو سالن مطالعه بزرگ بود. یکی مخصوص دانشجویان یکی هم برای پژوهشگران. مرتب از این راهرو به آن راهرو می رفتیم از بسکه این کتابخانه با عظمت و با شکوه بود. از پنجره سالن مطالعه میدان سرخ هم پیدا بود. اینطور که می گفتند کاربران به اینترنت بی سیم هم در کتابخانه دسترسی داشتند. از نرم افزار کتابخانه ایشان هم دیدن کردیم. سیستمها به صورت استند بود و خیلی مرتب کنار هم. مدت زمانی که میشد صبر کرد تا کتاب از مخزن بیاید در نرم افزار ثبت می شد. چند کتاب فارسی هم در مجموعه شان یافتیم. بازدید از این کتابخانه بزرگ تقریبا یک ساعت طول کشید. بعد از ان به بخش فارسی کتابخانه موسسه شرق شناسی رفتیم و آنجا با کتابدارشان که فارسی هم میتوانست صحبت کند آشنا شدم. یک کتاب فارسی که اشعار پارسی بود به این کتابخانه هدیه کردم. کم کم کتابخانه را به مقصد هتل ترک کردم. بعد از ظهر آن روز دیگر بیرون نرفتم خیلی خسته بودم. روز بعد دو بازدید دیگر داشتم. یکی موزه فضایی مسکو که درست آن سوی خیابان روبروی هتل محل اقامت بود. موزه بسیار بزرگ و زیبایی که در اوایل دهه 1980 ایجاد شده بود. در پارک سردیسهایی از دانشمندان فضانوردی روسیه نصب شده بود و موزه نیز نماد موشک پرتاب شده به سمت آسمان داشت. عصر آن روز به کتابخانه عمومی نرودا در نزدیکی محل هتل رفتم. سه کتابدار آنجا به سختی انگلیسی صحبت می کردند ولی بسیار خوش برخورد بودند و بدون هیچ مقدمه و معرفی نامه و چیزی گذاشتند کتابخانه را ببینم و از آنجا عکس بگیرم. به آنجا هم یک کتاب شعر فارسی از پدرهمسرم هدیه دادم چون مجموعه کتابهای فارسی هم داشتند. کتابخانه جمع و جور کوچک با یک مراجعه کننده که تا ده شب باز بود. آن شب میخواستم کارت مترو را تحویل بدهم و پولش را بگیرم که گفتند موجودی اش را نمی دهیم و فقط پول کارت عودت داده میشود. بی خیالش شدم و گفتم شاید تا 5 سال دیگر گذرم به مسکو افتاد به دردم میخورد. در مسیر برگشت دوچرخه هایی بود که با کارت مترو هم کار می کرد و میشد با آن تا هتل رفت. ولی هر کاری کردم نشد باهاش کار کنم. در هنگام برگشت به هتل با یک راننده تاکسی هتل قرار گذاشتم فردا یک ربع به هشت جلوی هتل باشد. روز بعد دیدم که تماس گرفت و گفت جلوی هتل هست. وسائل را داخل ماشین گذاشتم و راه افتادیم. یکشنبه بود و تعطیل و خیابانها خلوت. بیست دقیقه بعد به فرودگاه رسیدیم. فرودگاه جمع و جور و بسیار خلوت بود. پرواز ایران ایر هم به موقع انجام شد. سه ساعت و بیست دقیقه بعد در فرودگاه امام خمینی بودم. از آنجا به پارکینگ رفتم و دیدم ماشین چقدر گردوخاک گرفته! نیم ساعت بعد از اتوبان آزادگان بودم...سفر طولانی بود ولی باری از تجربه را همراه خودش داشت...

/ 0 نظر / 62 بازدید