دو سال و هشت ماه در روابط عمومی (بخش اول)

مرداد ماه 1396 بود. دو سه روزی بود که برای تعطیلات رفته بودیم به روستای دراسله از توابع شهرستان سواد کوه در استان مازندران. بسیار خوش آب و هوا و تمیز. هر چند جاده سنگلاخی سختی داشت ولی به هرحال، باعث شد روحیه خودمان و برخی اقوام که با ما آمده بودند عوض شود. وقتی بعد از تعطیلات به دانشگاه برگشتم، دیدم که از دفتر ریاست به من زنگ می زنند. تعجب کردم که قضیه چیست. گفتند بیا به دفتر دکتر سجاد صدوق. با عجله و پیاده به سمت ساختمان ریاست رفتم. تقریباً 5 ماهی می شد که دیگر آنجا نمی رفتم. از وقتی دکتر طهرانچی عوض شده بود جلسات ما برای بحث مرکز نشر دانشگاهی هم کنسل و به جای دیگر منتقل شده بود. خلاصه به دفتر دکتر سجاد صدوق که مدیر حوزه ریاست بود رفتم. بعد از کمی مقدمات و معرفی خود، دیدم پیشنهاد پست ریاست روابط عمومی دانشگاه را مطرح کردند. خب کمی غافلگیر شدم. انتظار چنین پیشنهادی را نداشتم. گفتم با توجه به اینکه الان مدیر گروهم باید کمی فکر کنم. ولی فقط 24 ساعت وقت داشتم. بعد از مشورت با همسرم، تصمیم گرفتم قبول کنم. به شرط اینکه مدیر گروهی هم سرجایش باشد. آن زمان دکتر مظاهری رئیس دانشکده علوم تربیتی و روانشناسی، ایران نبود که با ایشان هم مشورت کنم. به هر صورت رسما از 26 مرداد 1396 مسئولیت روابط عمومی دانشگاه شهید بهشتی را عهده دار شدم. جلسه معارفه ای برگزار شد و در آن جلسه همه کارکنان روابط عمومی و نیز رئیس دانشگاه هم حضور داشت. از من خواسته شد به وضعیت گردش اخبار و اطلاعات در دانشگاه توجه زیادی داشته باشم به طوریکه خبرگزاریها بتوانند اخبار خود را از سایت ما بردارند. به هرحال رسماً کارم را شروع کردم و پر انرژی هم شروع کردم. به گونه ای که تقریبا شش ماه آخر سال زودتر از ساعت 10 شب به خانه نمیرفتم. اولین کار جدی که انجام دادم و تجربه خیلی بزرگی بود برگزاری جشن دانش اموزان ممتاز همکاران دانشگاه بود. جشنی با حضور 700 نفر! با کلی اسپانسر صحبت کردیم و برنامه ها ریختیم. آخر سر قرار شد به همه دانش آموزان کارت هدیه بدهیم. هر روز به هر دلیلی دفتر حوزه ریاست بودم و راجع به کارهای آینده صحبت می کردیم. همزمان در آن سال دبیر انجمن کتابداری هم بودم که به خاطر درگیری کار روابط عمومی مجبور شدم کناره گیری کنم و به دکتر زره ساز آن را بسپارم. از قضا قبل از برگزاری جشن دانش آموزان، باید برای ارائه مقاله ای به مسکو می رفتم. یک هفته مسکو بودیم و متاسفانه آنجا ملیکا کوچولو به شدت بیمار شد. سفر تلخی برای ما شد. وقتی برگشتیم باید جشن را برگزار می کردیم. سر هزینه جشن، خیلی چالش داشتیم و به سختی توانستیم هزینه های جشن و صحنه آرایی را تامین کنیم. ولی روز خوشی برای همه بچه ها شد و همین ما را بس بود. تقریباً همه راضی بودند هر چند طبیعی بود به خاطر کم تجربگی من مثل سالهای قبل خوب از آب درنیاید. لیکن، برای خود من درس بزرگی شد که سال های بعد بتوانیم بهتر این جشن را برگزار کنیم. به هرحال، اولین خاکریز پر چالش را در کارهای اجرایی روابط عمومی پشت سر گذاشتم...

ادامه دارد.

/ 0 نظر / 75 بازدید