پایان خود ساخته

هفته پیش که رفته بودم آرشیو ملی برای ارائه یک مقاله، باتصویر یکی از کارکنان حراست کتابخانه ملی روبرو شدم که روی میزی کوچک و کنارش یک سینی خرما بود. کمی به چهره اش خیره شدم و بعد خشکم زد. بارها این چهره آرام را در ورودی کتابخانه ملی دیده بودم. گفتند سرطان روده خیلی زود از پا انداختش. حسابی حالم گرفته شد. چقدر زندگی کوتاه است. چقدر. مدتی هم هست فکر و ذکرمان درگیر یک جدایی است. همه تلاشمان را کردیم که این جدایی رخ ندهد ولی گویا تقدیر چیز دیگری را رقم زده بوده. چقدر راحت آدمها از هم جدا می شوند حتی اگر تحصیل کرده باشند..به همین راحتی یک زندگی هوا میشود و میرود پی کارش! یک پایان خودساخته است...

/ 0 نظر / 253 بازدید