نتوان گفت که این قافله وا می ماند

یک ماه است به خاطر مشغله های مختلف، اینجا چیزی ننوشته ام. دلم با نوشتن است و گاهی اوقات که فرصت کنم شبی نصب شبی می نویسم و اگر خیلی مطلب به خودم بچسبد برای روزنامه ها می فرستم. مدتهاست نه از انجمن خبری دارم نه نمایشگاه کتاب رفته ام و نه نشستی را توانستم شرکت کنم. کارها زیاد است و من عاشق کار. همیشه گفته ام کوشش بسیار به از خفتگی. دوست دارم جایی باشم که احساس کنم مفید هستم و وقتی کار می کنم لذت می برم. هم کارهای گروه و هم کارهای روابط عمومی برایم لذت بخشند. در یک ماه گذشته یک سفر خوب به همدان داشتم که اجلاس مدیران روابط عمومی دانشگاههای کشور بود. از دانشگاه رفتم به ترمینال بیهقی. یاد روزهای اولی افتادم که برای تدریس به کتابداران کتابخانه ملی می آمدم...خلاصه بلیطم را گرفتم و سوار اتوبوس شدم. اتوبوس سر ساعت ده شب حرکت کرد فقط با شش مسافر. سیستم تلویزیون اتوبوس مرا یاد اتوبوسهای سنگاپور در سال 2015 انداخت که هر مسافری هر فیلمی که خواست یا هر موسیقی که میلش می کشید گوش میداد و می دید. دیگر کسی مجبور نبود فیلمهای تکراری و بیخود را با بقیه تماشا کند. کم کم چشمهایم گرم شد و خوابیدم. حول و حول ساعت دو بامداد دیدم چراغهای داخل اتوبوس روشن شد. متوجه شدم اتوبوس داخل پایانه ای شده و وقتی همه پیاده شدند فهمیدم انگار رسیدیم همدان. هوای سردی بود. یک تاکسی گرفتم و رفتم دانشگاه بوعلی همدان. حالا اینکه با چه سختی آن شب مهمانسرا را یافتم بماند ولی ساعت چهار صبح خوابیدم و شش صبح بیدار شدم. وقتی از مهمانسرا خارج شدم دیدم عجب دریاچه ای در دانشگاه همدان هست. خیلی زیبا بود کمی قدم زدم و بعد رفتم به سمت محل همایش. همایش از صبح تا عصر بود و همراه با سخنرانی آقای وزیر و نیز مدیر کل روابط عمومی وزارت علوم. تجربه های خوبی توانستم از این سفر کسب کنم. مخصوصاً تعامل با بقیه همکاران از دانشگاههای دیگر. شب ساعت ده به سمت تهران حرکت کردیم و تا برسیم ساعت دو بامداد شد و تا رسیدم منزل ساعت سه بود. دو شب خسته کننده و فشرده ای بود. ولی به تجربه اش می ارزید. فرصت نشد خوب همه جای شهر را بگردیم انشاله یک فرصت دیگری با خانواده.

حالا هم که دیگر کلاسها تمام شده و از شنبه 19 خرداد امتحانات شروع می شود. سئوالات را آماده کرده ام و به آموزش داده ام. نسبت به ترمهای دیگر سبک تر بود و راحت تر می توانستم با دانشجویان تعامل داشته باشم و اطلاعات را با هم قسمت کنیم. خلاصه این قافله حرکت می کند و وا نمی ماند. ترمها و کلاسها تمام می شوند و روزها از پس هم می آیند. آیند و روند آنها به ما می آموزد که هر روزمان یکی نباشد...


/ 0 نظر / 71 بازدید