دو سال و هشت ماه در روابط عمومی (بخش دوم)

با شروع سال تحصیلی، موج کارها هم شروع شد. آیین ویژه دانشجویان نو ورود، بازدیدهای مختلف رئیس دانشگاه، جلسات هیئت رئیسه، و سایر رویدادها. تجربه حضور در جلسات هیئت رئیسه برایم جالب بود. اینکه چگونه اداره می شود، چه بحثهای مطرح می شود و پوشش خبری آن. خاطرم هست یک بار جلسه هیئت رئیسه تا ساعت هفت شب طول کشید که از ساعت 3 عصر شروع شده بود. تک تک عبارتها و جملات را می نوشتم تا بتوان از کلیات جلسه خبری در آورد. برخی جلسات هیئت رئیسه به صورت دوره ای در دانشکده ها یا پردیسهای دانشگاه برگزار می شد. مثلا یک بار جلسه هیئت رئیسه در پردیس اکباتان برگزار شد. ما دو ساعت زودتر رفتیم آنجا تا آنجا را برای جلسه حاضر کنیم. تدارک پرچم، چیدمان میزها، استندها و غیره. آن روز، یک مصاحبه ای هم با مدیر مرکز مشاوره کودکان در پردیس اکباتان، خانم دکتر موسوی، داشتیم که مصاحبه ای خوب از آب درآمد. یا مثلا یادم هست یک بار جلسه هیئت رئیسه در پردیس شهید عباسپور در حکیمیه برگزار شد. من چون با ماشین خودم می آمدم نیم ساعت قبل از جلسه هیئت رئیسه خودم را داشتم میرساندم به جلسه که سر دوربرگردان مقابل دانشگاه آزاد تهران شمال با یک رانا تصادف کردم. مقصر بودم. با هم توافق کردیم که من خسارت را به حسابش بریزم. او هم بیمه نامه و کارت ماشینم را گرفت. من هم گواهینامه اش را! اولین بار بود به پردیس شهید عباسپور می رفتم. فضایی بسیار بزرگ، زیبا و دلربا. جلسه آن روز هم طولانی و سرشار از گفتگوها بود. نزدیک ده صفحه مطلب نوشتم! غروب خسته و بی رمق به منزل برگشتم تا گفتگوها را پیاده کنم. گاهی اوقات کارشناس خبر روابط عمومی در جلسات شورای دانشگاه یا هیئت رئیسه کمک می کرد که خبرها زودتر روی سایت برود. گاهی هم...خودم باید تولید محتوا می کردم.

در سال اول، یعنی اواخر پاییز 1396 کم کم نشریه آیینه خرد، خبرنامه روابط عمومی، داشت متولد می شد. شماره های اولش هم به نام ((دانشگاه در هفته ای که گذشت)) بود. کارهایش را آقای رفاهی دانشجوی خودم با نرم افزار ایندیزاین انجام می داد. بعد، آقای محسن باقری از مدیران سابق روابط عمومی دانشگاه خودمان، به جمعمان پیوست و با فوتوشاپ، طرح زیبایی برای آیینه خرد زد. بسیار رسمی و شکیل. البته نشریه هر شماره، عوض می شد و تغییرات تازه ای به خود می دید تا به شکل آرمانی برسد و در واقع یک دگردیسی برای آن انجام می شد. ما هر جلسه در دفتر حوزه ریاست جلسه داشتیم تا هماهنگی های بیشتری با هم داشته باشیم. کم کم به حجم کارها اضافه می شد. تایید روزانه به طور متوسط 30 خبر، انجام کارهای گروه، دفاعهای پایان نامه ها، پاسخگو بودن به خاطر برخی نواقص در کارها به واحد مافوق، و موارد دیگر کم کم داشت مرا از خانواده دور می کرد. هر روز تا ده شب دانشگاه بودم و بعد هم که می آمدم منزل سرم توی لپ تاپ! گفتگو با خبرنگاران بر سر رویدادهای دانشگاه، تهیه تکذیبیه برای برخی رسانه ها هم به کارها داشت اضافه می شد.

حتی یک بار سر یک قضیه ای ساده، خبرنگار بیست و سی به مسئول دفترم زنگ زده بود و او در کمال سادگی جمله کلیشه ای و همیشگی اش را حواله خبرنگار کرده بود: باید نامه بزنید به رییس و رئیس هم ارجاع به کارشناس تا کار شما بررسی بشه! همین جمله کافی بود تا یک جنجال به پا بشود. شب، اخبار بیست و سی صدای او را پخش کرده بود و خبرنگار هم گفته بود رئیس روابط عمومی پاسخ گو نبود! حالا بیا و درستش کن. روح من از ماجرا اصلا خبرنداشت و بعد مجبور شدیم به خاطر این غیر حرفه ای گری این مسئول دفتر که شنیدم اخیراً فرد دیگری جای او را گرفته، تکذیبیه تهیه کنیم. حالا اینکه خبر سر چه قضیه ای بود واقعاً یادم نیست. شاید دچار آلزایمر زودرس شده ام! رویدادها یکی پس از دیگری می آمدند و می رفتند. فشار کارها بسیار زیاد بود تا اینکه رسیدیم به ماجرای زلزله کرمانشاه و تهیه یک تیم رسانه ای و تشکیل ستاد یاری به زلزله زدگان در دانشگاه. این هم برای خودش تجربه جالبی برایم بود.

به روزهای پایان سال می رسیدیم. باید کارت تبریک نوروز طراحی می شد و برای مراسم دید و بازدید نوروز تدارک می دیدیم. شاید نزدیک به یک دو هفته روی کارت تبریک نوروز کار شد تا کار به تایید نهایی رسید. یک گروه 15 نفره برای منظم کردن کارت تبریک و دعوتها جهت ارسال به واحدهای مختلف دانشگاه، بسیج شدند تا قبل از 28 اسفند این کار انجام شود. کار بسیار سنگینی بود که به هرحال انجام شد. بعد جلسات متعددی برای روز دید و بازدید نوروز داشتیم. قرار شد یک کلیپ نوروزی تهیه شود. آنهم برای نخستین بار. در یادداشت بعدی، بیشتر توضیح خواهم داد.

/ 0 نظر / 85 بازدید