صلات ظهر مرداد!

تعطیلات دانشگاه تمام شد. هر چند من غیر از یک روز که به طور کامل مراقب ملیکا بودم هر روز را دانشگاه رفتم و خلاصه نگذاشتیم کارها بخوابد. البته یک روزش را هم تا نیمه به کتابخانه ملی رفتم و بعد از مدتها بوی نشریات و کتابهای کتابخانه ملی خاطرات دوران دانشجویی را برایم تداعی کرد. آن روز رفتم به بخش نشریات و به کارهای شخصی ام رسیدم و چند سند هم راجع به دانشگاهمان جستجو کردم. چه روزهایی که اینجا برای نوشتن پایان نامه ام نگذراندم. یادش بخیر. موقع برگشتن از کتابخانه ملی سری هم به باغ کتاب زدم و کتابی هم برای ملیکا خریدم به اسم دختر شاه پریون هر چند ملیکا در بدو گرفتن کتاب چشمهای دختر شاه پریون را مثل آغا محمدخان قاجار از داخل کتاب درآورد و انداخت دور! ظهر به دانشگاه رفتم و کمی به کارهای مربوط به روز باز رسیدم. چون قرار است دوشنبه و سه شنبه داوطلبان کنکور که مجاز به انتخاب رشته شده اند بیایند و دانشگاه را ببینند. در بین شلوغی کارها تلفن دفتر زنگ زد و گوشی را برداشتم. یکی گفت آقا الان تور ترکیه چند می بندین!! چنان بله؟ ای گفتم که فکر کنم طرف پای تلفن سکته کرد! یکی دیگر زنگ زد و از یک کارشناس پزشکی شکایت داشت. یکی میخواست دارویی را که اختراع کرده بفروشد! یکی مشاوره تحصیلی می خواست. خلاصه روزهای جالبی بود. نمیدانم مردم این سواد اطلاعاتی را از کجا بدست آورده اند که برای هر موردی زنگ می زدند روابط عمومی! دیروز هم موقع برگشتن به سمت دانشکده دیدم آقایی هن هن کنان دارد سربالایی را طی می کند. اشاره کردم بیا سوار شو. وقتی سوار شد تازه فهمیدم طرف ایرانی نیست. گفتش کره ای هستم. گفتم: North or South? پاسخ داد که جنوبی! دانشکده ریاضی تدریس می کنم! میخواست بره گست هاوس به قول خودش! تا نزدیکی ها در خروجی رساندمش و رفتم دانشکده تا پرونده ام را برای درخواست دانشیاری تکمیل کنم. این هم پروژه ای هست برای خودش!

/ 0 نظر / 29 بازدید