از من چرا رنجیده ای؟

دیروز چند مورد نامه نگاری برای کارهای دانشجویان در گروه داشتم. متأسفانه برخی دانشجویان هشدارها را جدی نمیگیرند و کارهایشان را به روزهای آخر می اندازند که عاقبت خوبی ندارد. خلاصه کلی وقت ما را این قضیه گرفت. دیروز قبل از ظهر خبرنامه هم تمام شد که البته نسخه اولیه اش بود. به محض اینکه نسخه این هفته خبرنامه تمام شد یک عالمه خبر روی سایت آمد که برخی شان نیاز به اصلاح داشت ولی همه را تأیید کردم. جلسه دوم کلاسم هم خوب برگزار شد. جلسه ای هم داشتیم با واحد طرحهای عمرانی برای یک سری کارها که آنهم خوب بود. خسته بودم آمدم کمی در محوطه چمن قدم بزنم. چشمم به لانه پرنده ای افتاد که روی زمین بود. گویا درختها که هرس شده بودند این لانه هم افتاده بود. چقدر زیبا ساخته بودندش. با چه ظرافتی چوبها را در هم تنیده بودند. چه معماری زیبایی داشت. لانه را گذاشتم روی یک درختی بلکه پرنده ای بتواند از آن استفاده کند. برگشتم دفتر و برگه های امتحانی را صحیح کردم. پروژه هایشان همراهم نبود قرار گذاشتم بعد نمراتشان را جمع بزنم. حوالی ساعت شش و نیم بود که دیدم خیلی خسته ام. برگشتم سمت منزل. کمی دلم گرفته بود. اتوبان شلوغ بود تصمیم گرفتم از سمت اتوبان کردستان بروم و از تونل نیایش بروم به پل صدر. توی راه رادیو نمایش گوش می کردم. ترانه ای پخش می کرد که از سعدی بود. خیلی سعی کردم به خاطرم بسپارمش. گر من بمیرم در غمت خونم بتا در گردنت فردا بگیرم دامنت از من چرا رنجیده‌ای؟

حوالی ساعت هشت بود که رسیدم منزل. حوصله نداشتم لپ تاب را بیاورم بالا. داخل ماشین گذاشتم و رفتم. بوی بسیار بدی در ساختمان می آمد. دنبال بو را گرفتم از زیرزمین بود. اوه! خدایا! چاه سررزیر کرده! پروژه امشب هم جور شد! یک ساعت بعد ماشین تخلیه چاه رسید. به نظرم دیگر بشود یک شب را راحت خوابید!

/ 0 نظر / 72 بازدید