ملیکا دانشگاه آمد، بدون کنکور

دو روز آخر هفته کاری ملیکا کوچولو را با خودم می آوردم دانشگاه. اولش فکر می کردم که خیلی ساده است. کمی بازی می کند و میخوابد. ولی دیدم از لحظه ای که ملیکا را داخل ماشین می گذارم تا حرکت کنیم باید چهارچشمی مراقبش باشم! در اتوبان با فلشر روشن و سرعت کم می رفتم که یک وقت نیافتد. توی دانشگاه غریبی می کرد و نمی گذاشت بروم به کارهایم برسم. ناچار صبر کردم خوب خسته شود و بخوابد بعد به کارهایم برسم. خوشبختانه این دو روز سه ساعتی را خوابید و خیلی سریع به کارهای روابط عمومی و خودم رسیدم. در این حال، تلفن هم مرتب زنگ میزد و باید میگفتم دانشگاه تا سیزده مرداد تعطیل است یا اینکه فلان شماره را بگیرید. جالب است که یکی زنگ زد که آقا تور ترکیه چند قیمته؟! چشمانم گرد شد دیگر! این را ندیده بودم تا حالا! خلاصه نمرات دانشجویان ثبت شد، کارهای روابط عمومی شامل آیینه خرد شماره 27 و کار روی کانال دانشگاه انجام شد و مقاله ای هم برای مجله ای ارسال کردم. از بلیطهای مالزی هم برای ایفلا پرینت گرفتم. اگر انشاله رفتنی شدیم خیلی خوب خواهد بود. ایفلا از همه همایشهای کتابدارانه دوست داشتنی تر است. ملیکا را چندباری بردم بالا دفتر حوزه ریاست و کمی با همکاران بازی کرد تا به کارهایم برسم. ولی حسابی از من انرژی گرفت. دو روز خسته کننده ای بود. بیخود نگفته اند بهشت زیر پای مادران است. اگر رسیدگی به فرزند کار ساده ای بود می گفتند پدرها هم شریک بهشت! این خستگی به کنار خستگی رد شدن مقاله ای که چندین بار ویرایش شد و نظر داوران حسابی رویش اعمال شد خستگی را به تنم حسابی گذاشت. این بار دومی است که از این مجله به قول معروف رکب می خورم. هر چه زمان بیشتری می گذرد برخی مجلات رشته مان واقعاً دیگر شورش را در می آورند و "یک واقعاً که" اساسی نیاز دارند. فکر کنم کمیته پژوهش انجمن لازم است رصدی ه

این هفته قسمت شد بعد از مدتها جلسه انجمن هم بروم و بعد خستگی آخر هفته را هم بعد از جلسه انجمن با رفتن به استخر دانشگاه کمی در کنم.

/ 0 نظر / 39 بازدید