این باغ رنگ، خواب خزان است یا بهار؟

روزهای آخر اسفند 1396 به سرعت گذشت و خوشبختانه از نظر اداری کارهای روابط عمومی عقب نماند و کاری نصفه و نیمه نشد. امسال بر خلاف سالهای قبل نشد برویم بازار گل و حتی از گشتن در شلوغی های بیست متری افسریه بی نصیب بودیم! آنقدر مشغله ها زیاد بود که نشد. البته این دومی را واقعاً خوشحالم که میسر نشد. هر چند خریدهای نوروزی خودش یک کارناوال شادی مردم محسوب میشود ولی شخصاً از شلوغی های دم سال نو خیلی بیزارم و کلافه میشوم! سال را کنار خانواده محترم همسر گرامی تحویل کردیم و فردا صبحش با پرواز صبحگاهی عازم شیراز، خانه پدری، شدیم. پدر و مادر مهربان مثل همیشه آمده بودند فرودگاه به استقبال. ملیکا را به آنها سپرده و رفتیم دنبال گرفتن چمدانها. در طی مدتی که در شیراز بودیم بر خلاف سالهای پیشین بارانی نیامد. آفتاب جینگ بود و هوای خردادماه را تداعی میکرد. ملیکا هم برای خودش آزادانه در اتاقها می چرخید وهر آنچه میخواست در اختیارش بود. در این مدت سعی کردم حداقل روزی یک یادداشت در کانال تلگرامی دانشگاه باشد. ایمیلهایم را که چک می کردم متوجه شدم سیاستگذاران کول نت، با برگزاری آن در ایران در سال 2018 مخالفت کرده اند و قرار شد امسال ماکائو میزبان باشد. بعد از آنهمه وقت گذاشتن این خبر خیلی غافلگیر کننده بود. ولی خب به هرحال باید تلاش کرد میزبانی را به دست بیاوریم برای سالهای بعدی. سالی گرم در پیش است و باید بیشتر مراقب آب بود. سعید که الان دیگر ایران نیست از آنجا می گوید اینجا سر قطره قطره آب که مصرف میشود حساب و کتاب می کنم و حتی برق. البته ایران که بود ما را برای صرفه جویی ها به سخره می گرفت! خوشحالم تفکرش عوض شده و دیگر ذهنش مردانه است و کودکانه نیست. البته امسال جایش خیلی خیلی خالیست. هر وقت میخواهم به سمت شهر آرا بروم دلم می گیرد. چهارشنبه ها عصر که میرفتم دنبالش بیاید منزل ما. ولی خب این هم سرنوشتش است و هر کس راهی دارد و نمیشود جلویش را گرفت. زمان می رود زمانه نیز هم و طبیعت هم کار خودش را می کند./

/ 0 نظر / 68 بازدید