دو سال و هشت ماه در روابط عمومی (قسمت دهم)

در روزهایی که در رم بودیم یک لحظه از روابط عمومی غافل نبودم. یا از طریق واتسپ با دوستان در تماس بودم یا اینکه مرتب وب سایت را بررسی میکردم تا خبرها را بررسی و تایید کنم. شاید روزی دو ساعت را صرف امورات مربوط به روابط عمومی می کردم هر چند که خیالم راحت بود همکاران کارها را خوب پیش می برند. طی یک هفته اقامت در ایتالیا، سعی کردیم از همه توان برای بهره گیری علمی استفاده کنیم و حتی در سفری هم که به ناپل داشتیم از یکی دو کتابخانه و مرکز آرشیوی دیدن کردیم. قبلاً جزئیات سفر به ایتالیا را نوشته ام و نیازی نیست دوباره قلم فرسایی کنم! حتی ماجرای مشکلات پرواز برگشتن را هم شرح داده ام. خلاصه بلافاصله پس از رسیدن به تهران که البته جمعه بود، روز بعدش مشغول کارهای معمول شدیم. بازدیدهای مختلف مراسم نودانشجویان، بردن و آوردن ملیکا جان به مهدکودک. روز از نو روزی از نو!

فکر میکنم حوالی آبان ماه بود یا قبلتر که دکتر رسولی به حوزه ریاست امدند. برای ایشان احترام ویژه ای قائلم و تا قبل از رفتنم از روابط عمومی، همواره در یک محیط آرام و خوب با هم کار کردیم. پیشنهادهایشان همیشه کارساز بود. به هر روی، کم کم نوبت به این رسید که لوگوی مربوط شصت سالگی دانشگاه را کار کنیم و برنامه های مختلف آن. آقای حیدری و زنگی مرتب روی لوگو کار می کردند و بالاخره طرح نهایی تصویب شد. از آن طرف هم برنامه های مختلف دانشگاه ادامه داشت. مثل اس بی یو تاک و غیره. یادم هست سر یکی از این برنامه های اس بی یو تاک با بچه ها بحثم شد! ساعت هشت بود، برنامه شروع شده بود ولی هنوز خبری از فیلمبردار نبود. گویا کلید گم شده بود و همه همدیگر را نگاه می کردند! آن روز به قدری عصبانی شده بودم که تا یک هفته از خودم ناراحت بودم که چرا سر برخی بچه های زحمتکش روابط عمومی فریاد زدم. ارزشش را نداشت به خاطر دو سه دقیقه دیر شدن فیلمبرداری اینطور آرامش همه را به هم بزنم. روز بعدش، از کسی که سرش داده زده بودم عذرخواهی کردم و او هم خاضعانه قبول کرد. روزها همینطور می گذشت و کم کم به سرمای زمستان می رسیدیم. برنامه پشت برنامه. بازدید پشت بازدید. کلاسهای فشرده خودم هم بود. ترم پاییز تمام شد و می رفتیم به شروع ترم جدید برسیم که ناگهان سروکله کرونا پیدا شد!

ادامه دارد...

/ 0 نظر / 48 بازدید