گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

دیشب که داشتم ماشین را می بردم داخل پارکینگ، رادیو روی موج رادیو فرهنگ بود. برنامه فارسی با طعم شکر را پخش می کرد. یاد روزهایی افتادم که گزارشگر این برنامه با روابط عمومی تماس می گرفت و میخواست با دانشجویان غیر ایرانی گفتگو کند. چقدر نامه می زدیم، هماهنگ می کردیم. بگذریم. در همین فکرها بودم که دیدم دانشجویی که با او مصاحبه می کنند خود را دانشجوی رشته روانشناسی دانشگاه شهید بهشتی معرفی کرد. گوشم تیز شد! تصمیم گرفتم بمانم در ماشین و برنامه را گوش بدهم. صدای این دانشجوی پسر که لبنانی بود به نظرم آشنا رسید. وقتی اسمش را گفت یادم آمد که کیست! با او درس تحلیل آمار داشتم. پسر زیرکی بود. منتها خیلی دیر فهمیدم ایرانی نیست. تقریبا روز امتحان پایان ترم! خلاصه کنم. در این برنامه از هر دری سخن گفت تا رسید به اینجا که مجری پرسید چه اشعاری را می خوانی؟ گفت اشعار کلاسیک مثل سعدی، حافظ و فردوسی و شعری از حافظ را خواند. گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید تا به آخر...

وقتی به انتهای شعر رسید با خودم حیرت کردم که یک دانشجوی غیر ایرانی چطور شعر حافظ را به این زیبایی میخواند و مفهومش را درک می کند. خواستم به حال دانشجویانی که فقط در واتسپ و اینستاگرام می پلکند غبطه بخورم که یاد حکایت سعی افتادم که از در پوستین خلق درافتادن مردم را نهی می کرد. پس به حال خودم غبطه خوردم که چرا در چهل سالگی دیوان حافظ را از بر نیستم. افسوس!


/ 0 نظر / 57 بازدید