نخستین تجربه شکست

قبل از مهرماه قصد داشتم ملیکا کوچولو را در مهدکودک دانشگاه ثبت نام کنم ولی به دلیل مشغله های زیاد دیر رسیدم و گفتند شنبه برای ثبت نامش اقدام کنم. از قضا فردای آن روز ملیکا از روی مبل افتاد و کمی پایش آسیب دید و دو هفته فرایند بردنش به مهدکودک به تأخیر افتاد. تا اینکه وقتی دیدیم همه چیز میسر است و بعد از این مدت خوب شده تصمیم گرفتیم دوباره ببریمیش به مهدکودک. روز موعود خوشحال و خندان، کیفش را بستیم و از زیر قرآن ردش کردیم که برویم به مهدکودک. ملیکا خیلی خوشحال بود و آنجا را دوست داشت. غافل از اینکه....آنجا گفتند ظرفیت تکمیل شده و دیگر امکان افزودن یک نفر دیگر فراهم نیست. از ما اصرار و از مدیر مهد کودک انکار...هرچه گردنمان بیشتر کج میشد و شرایط خاص خود را توضیح می دادیم طرف محکم تر نه می گفت. یاد زمان هایی افتادم که برای فلان کار اداری که در دانشگاه که تا زمان خاصی مهلتش را اعلام کرده بودیم برای بعضی که به هردلیل نتوانسته بودند مدارکشان را برسانند انعطاف به خرج می دادم و کارشان راه می افتاد حالا نوبت خودم که شده به در بسته می خوریم...خلاصه ملیکا کوچولو اولین تجربه تلخ رد شدن و شکست در جامعه را دید و با چشمانی اشکبار به خانه برگشت و تمام روز دمغ و کسل بود. هر چند هنوز دوسالش نشده ولی خیلی چیزها را می فهمد. غصه نخور ملیکا جان، هنوز خیلی مانده تا خیلی از تجربه های تلخ شکست و نامهربانی در جامعه را ببینی...

/ 0 نظر / 70 بازدید